رمان:رویای او
رمان:رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:6
از اول ماجرا صبح رو به پریسا گفتم قرار شد درباره اش وقتی رفتیم توی اتاق حرف بزنیم شام مثل سنگ بود از دل شوره زیاد ولی نمیدونم چی شد که یهو به اون مرد اعتماد کردم نی که تا سه ماه با آرسام حرف نمیزدم و بهش اعتماد نداشتم چطور توی یه دقیقه بهش اعتماد کردم و هست و نیستم و بهش گفتم
وجدان :(حالم اگه چی گفتی که هست و نیستت شد)
رزا:( خفه بابا زر نزن)
وجدان؛(بی ادب عنتر ولی واقعا مگه چی گفتی غیر مشکلت )
رزا:(حوصله تو ندارم خفه شو )
وجدان:(تو هیچوقت حوصله منو نداری دختر یه نچسب) توی اتاق رفتیم
پریسا:( آخه زنیکه تو کی قراره آدم شی ندیدی آرسام چطور تو رو به سمت بدبختی کشوند چطور به یه نر خر دیگه اعتماد میکنی عوضی)محکم کوبید تو سرم با چشمهای اشکی بهش چشم دوختم وگفتم
رزا:(حالا چلا میزنی مد من چیتار تدلدم *ترجمه :حالا چرا میزنی مگه من چیکار کردم *)
پریسا:(بدبخته دلقک آخ خاک تو سرت من باید تا آخر عمر بابتت غصه بخورم وموهام سفید شن دلقک بیشعور )
رزا:(حالا عیب نداره کاری که شده آنچه گذشت بازگشت ندارد )سری از تاسف تکون داد ودست سوی آسمان بلند کرد وگفت
پریسا:(خدایا قربونت برم یه عقل به این بنده ات بده من یه عمر شکرگزارت میشم یه قربونیم میکنم )
رزا(نه بابا خداجون من عقل دارم به این پریسا بده اون بیشتر احتیاج داره ) با بالش به جونم افتاد که کلی خندیدم و آخر سر با کلی خستگی خوابیدم صبح ساعت ۶ صبح پا شدم و دست رومو شستم و به سمت میز صبحانه حرکت کردم بد گرسنم بود اگه الان بهم غذا نمیرسید میمردم دیشبم به خوبی شام نخورده بودم نشستم و یه دلی از عزا درآوردم داشتم ظرفها رو جمع میکردم شروع به انجام وظایف کنم امروز جمعه بود و باید بیشتر از روزهای قبل کار میکردم روز تعطیل بود و غذا شام هم به عهده من بود بعد شستن کلی ظرف کتاب فیزیکم رو برداشتم و شروع به انجام تکالیفم کردم به خودم اومدم ناهار تموم شده بود و وقت شام بود بیحوصله داشتم کوکو درست میکردم که پریسا اومد تو آشپزخونه
پریسا:(رزا خانوم ناهیدی صدات میکنه میگه آب دستت بزاری زمین بری پیشش )ناخودآگاه به خودم لرزیدم از اینجا زن خیلی میترسم یعنی باز چه خوابی برام دیده
رزا :(عصبانی بود با منطقی یا آروم )
پریسا :(اروم)خدا به دادم برسه پوف کلافهای کشیدم وپا تند کردم به سمت اتاقش اتاقش بالا ترین طبقه پرورشگاه بود یه پرورشگاه شش طبقه ولی متاسفانه بدون آسانسور مجبور بودم بدوم تا اون بالا آخه میترسیدم دیر کنم عصبی بشه با نفس نفس بالاخره رسیدم و در زدم صداش اومد
ساره؛(بیا تو)درو باز کردم ورفتم تو
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:6
از اول ماجرا صبح رو به پریسا گفتم قرار شد درباره اش وقتی رفتیم توی اتاق حرف بزنیم شام مثل سنگ بود از دل شوره زیاد ولی نمیدونم چی شد که یهو به اون مرد اعتماد کردم نی که تا سه ماه با آرسام حرف نمیزدم و بهش اعتماد نداشتم چطور توی یه دقیقه بهش اعتماد کردم و هست و نیستم و بهش گفتم
وجدان :(حالم اگه چی گفتی که هست و نیستت شد)
رزا:( خفه بابا زر نزن)
وجدان؛(بی ادب عنتر ولی واقعا مگه چی گفتی غیر مشکلت )
رزا:(حوصله تو ندارم خفه شو )
وجدان:(تو هیچوقت حوصله منو نداری دختر یه نچسب) توی اتاق رفتیم
پریسا:( آخه زنیکه تو کی قراره آدم شی ندیدی آرسام چطور تو رو به سمت بدبختی کشوند چطور به یه نر خر دیگه اعتماد میکنی عوضی)محکم کوبید تو سرم با چشمهای اشکی بهش چشم دوختم وگفتم
رزا:(حالا چلا میزنی مد من چیتار تدلدم *ترجمه :حالا چرا میزنی مگه من چیکار کردم *)
پریسا:(بدبخته دلقک آخ خاک تو سرت من باید تا آخر عمر بابتت غصه بخورم وموهام سفید شن دلقک بیشعور )
رزا:(حالا عیب نداره کاری که شده آنچه گذشت بازگشت ندارد )سری از تاسف تکون داد ودست سوی آسمان بلند کرد وگفت
پریسا:(خدایا قربونت برم یه عقل به این بنده ات بده من یه عمر شکرگزارت میشم یه قربونیم میکنم )
رزا(نه بابا خداجون من عقل دارم به این پریسا بده اون بیشتر احتیاج داره ) با بالش به جونم افتاد که کلی خندیدم و آخر سر با کلی خستگی خوابیدم صبح ساعت ۶ صبح پا شدم و دست رومو شستم و به سمت میز صبحانه حرکت کردم بد گرسنم بود اگه الان بهم غذا نمیرسید میمردم دیشبم به خوبی شام نخورده بودم نشستم و یه دلی از عزا درآوردم داشتم ظرفها رو جمع میکردم شروع به انجام وظایف کنم امروز جمعه بود و باید بیشتر از روزهای قبل کار میکردم روز تعطیل بود و غذا شام هم به عهده من بود بعد شستن کلی ظرف کتاب فیزیکم رو برداشتم و شروع به انجام تکالیفم کردم به خودم اومدم ناهار تموم شده بود و وقت شام بود بیحوصله داشتم کوکو درست میکردم که پریسا اومد تو آشپزخونه
پریسا:(رزا خانوم ناهیدی صدات میکنه میگه آب دستت بزاری زمین بری پیشش )ناخودآگاه به خودم لرزیدم از اینجا زن خیلی میترسم یعنی باز چه خوابی برام دیده
رزا :(عصبانی بود با منطقی یا آروم )
پریسا :(اروم)خدا به دادم برسه پوف کلافهای کشیدم وپا تند کردم به سمت اتاقش اتاقش بالا ترین طبقه پرورشگاه بود یه پرورشگاه شش طبقه ولی متاسفانه بدون آسانسور مجبور بودم بدوم تا اون بالا آخه میترسیدم دیر کنم عصبی بشه با نفس نفس بالاخره رسیدم و در زدم صداش اومد
ساره؛(بیا تو)درو باز کردم ورفتم تو
- ۹۹
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط