دردی که مرا هست به مرهم نفروشم

دردی که مرا هست به مرهم نفروشم

ور عافیتش صرف دهی هم نفروشم

بگداخت مرا مرهم و بنواخت مرا درد

من درد نوازنده به مرهم نفروشم

ای خواجه من و تو چه فروشیم به بازار

شادی بفروشی تو و من غم نفروشم

رازی که چو نای از لب یاران ستدم من

از راه زبان بر دل همدم نفروشم

آری منم آن نای زبان گم شده کاسرار

الا ز ره چشم به محرم نفروشم

چون نای شدم سر چو زبان گم شده خواهم

تا پیش ز کس دم نخرم دم نفروشم

من نیست شدم نیست شدن مایهٔ هستی است

این نیست به هستی ابد کم نفروشم
دیدگاه ها (۱۶)

قاعده ۹ از چهل قاعده شمس تبریزی

قاعده ۱۰ از چهل قاعده شمس تبریزی

دوست داشتن کل کائنات، یعنی جاری شدن در ریتم زیبای هستی و یکی...

اگر آدمی در رنج و راحت و سعادت و شقاوت و طاعت و معصیت و توان...

‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌اند و من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط