زمستان

زمستان ۱۴۰۴

باید دو بسته قرص اعصاب بخورم تا نفهمم چقدر عقب مونده هستم .
اگر توی یک بدن دیگه بودم و رفاقت با خودم رو تجربه میکردم ، حوصله م آنقدر سر می‌رفت که پیر شدن روحم رو حس میکردم .
ولی حالا چیزی نمی‌فهمم فقط گاهی وقت ها همین حس رو خودم به خودم میده ، انگار از پشت یک تپه پنبه نرم ، این بستر لذت بخش ، بیرون میاد و میکوبه توی صورتم .
نفسم بند میاد اما دوباره غرق در زندگیم میشم .
روزهای اول میخواستم همه وسایلم رو ، اتاقم ، عکسا ، کتاب ها و حتی موبایلم رو آتش بزنم .
یک کوله پشتی خریدم و تمام وسایل مورد نیاز رو مرتب داخلش چیدم .
دو لا کاپشن پوشیدم و یک چاقو توی جیب پشت شلوارم گذاشتم .
جوان هجده سالهٔ خموده ای که بدنش ضعیفه میخواد مسافرت کنه .
چون حس می‌کنه گرفتار زندگی ای شده که حوصله اش را سر میبرد ولی خودش نمی‌فهمد .
شاید سفر خوب باشد.
اما سفر ، در تصورم دیدن کوه ها و کاج ها بود ، لمس باد های جدید و خیس شدن زیر آوار خیس ابرها .
ولی حقیقت خشن تر بود .
حقیقت من را در نگاه عابران گم کرد و هیکلم را که به گوه کشیده بود به خانه بر گرداند ، به همان اتاق آتش گرفته .
اینبار اما آرزو میکنم آدم ها را نبینم جز نفس و حرکت چیزی نباشند .
نقششان اما حالا روی من پر رنگ است .
اما میدونم اونا هیچ چیزی نیستند جز صد کیلو گوشت که تا فرداها کشتنشان جرم محسوب میشود .
اما یک روز خون بالا می آید و تمام پلک هایم را می‌پوشاند .
آن زمان میتونم همه شان را پر پر کنم .
دیدگاه ها (۳)

هنر بین سنگ ها می‌پیچد .ماده خالصی نیست .اصلا نمی‌دانیم که چ...

امروز بین دو خیمه پر از وصله ایستاده بود .به آسمان نگاه کردن...

می‌دونم این داستان وحشتناک و بهم ریخته ست ، اما خواهش میکنم ...

روز یک امروز دم غروب ، فریاد انفجار بود .ضرباتش نفسم را بند ...

پارت ۱۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط