اسم فیک: بی‌حد و مرز

اسم فیک: بی‌حد و مرز

پارت ۸

آرمان آرام دست مگان را میان دستانش گرفت.

چند ثانیه هیچ‌کدام چیزی نگفتند. فقط صدای باد، برگ‌های درخت‌ها را تکان می‌داد و سکوت شیرینی بینشان جریان داشت.

مگان لبخند محوی زد و زیر لب گفت:
"هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه نفر بتونه اینقدر حس امنیت بهم بده..."

آرمان نگاهش کرد. آن نگاه، پر از آرامش و مهربانی بود.

"من قول نمی‌دم دنیا همیشه قشنگ باشه... ولی قول می‌دم تا وقتی کنارمی، هیچ غمی رو تنهایی تحمل نکنی."

چشم‌های مگان از اشک برق زد.

"می‌ترسم..."

آرمان آرام گونه‌اش را نوازش کرد.

"از چی؟"

"از اینکه یه روز از خواب بیدار شم و بفهمم همه‌ی اینا فقط یه رؤیا بوده."

آرمان لبخند زد و پیشانی‌اش را به پیشانی مگان تکیه داد.

"پس هر روز بیدارت می‌کنم تا مطمئن شی این رؤیا نیست."

مگان بی‌اختیار خندید. همان خنده‌ای که مدت‌ها بود از ته دل نزده بود.

آرمان دستش را جلو آورد.

"بیا."

"کجا؟"

"هر جا که با هم باشیم."

مگان بدون لحظه‌ای تردید دستش را در دست آرمان گذاشت.

آن دو آرام در امتداد پارک قدم زدند. خورشید کم‌کم پشت درخت‌ها پنهان می‌شد و آسمان به رنگ نارنجی و صورتی درمی‌آمد.

کنار دریاچه کوچک پارک ایستادند. انعکاس تصویرشان روی آب، مثل تصویری از آینده‌ای آرام بود.

آرمان آهسته گفت:
"می‌دونی قشنگ‌ترین اتفاق این چند روز چی بود؟"

مگان سرش را به نشانه نه تکان داد.

"اینکه فهمیدم لبخندت از هر چیزی که تا حالا دیدم قشنگ‌تره."

صورت مگان از خجالت سرخ شد.

"داری تعریف الکی می‌کنی."

"نه... حتی اگه هزار بار دیگه هم ببینمش، باز هم کم نمی‌شه."

مگان سرش را روی شانه آرمان گذاشت.

هر دو مدتی همان‌طور ماندند؛ بدون حرف، بدون عجله.

انگار دنیا برای چند دقیقه ایستاده بود تا فقط آن دو، آرامش را کنار هم نفس بکشند.
شرایط پارت بعد
لایک:۸ تا
بارنشر:۳ تا
کامنت:۲۱
فالو:۲
دیدگاه ها (۲)

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۷]مگان خندید.مگان: شاید... چون دیش...

اززز این به بعد فیک بی حد و مرز با این عکسههه لطفا پارت های ...

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۶]سه روز بعد...مگان از بیمارستان م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط