part 18
part 18
تهیونگ«بنظر من که عالی میزنه»
با حرفش آلینا از ذوق لبخند کوچیکی میزنه.
& ممنونم
جیمین«خوب نظرت چیه یکم به تورمون فاصله بدیم و استراحت کنیم؟»
&باشه
جونگکوک« آره کوچولومون به استراحت نیاز داره»
جونگکوک اینبار بدون اینکه اجازه بگیره رفت کنار آلینا و دستشو دراز کرد سمتش و انگشت های کوچولوش رو توی دستای بزرگ خودش جا کرد و راه افتادن به سمت پذیرایی؛ وقتی یکم بعد رسیدن به پذیرایی و بقیه پسرا اونجا نشسته بودن و هر کسی مشغول یه کاری بود اما با اومدن اونا برگشتن سمتشون.
جیهوپ با لبخند گفت:
جیهوپ« چیشد که تور فوق العاده تون رو متوقف کردین؟»
تهیونگ«گفتیم بهتره یکم استراحت بکنه»
جین«کار خوبی کردین»
نامجون روی مبل یکم جا به جا شد و برای آلینا جا باز کرد و با دستش چند بار زد روی جای خالی بغلش.
نامجون«بیا بشین آلینا»
آلینا مطیعانه به حرف نامجون گوش داد و دستشو از دست جونگکوک کشید بیرون و نشست پیش نامجون.
نامجون«از خونه خوشت اومد؟»
& آره قشنگ بود
یونگی وقتی که دید ارتفاع مبل برای آلینا بلنده و راحت نمیتونه تکیه بده یه بالشت نسبتا بزرگ برداشت و پشتش گذاشت.
یونگی«تکیه بده»
&اوه....لازم نبود
یونگی«نیازی نیست اینقدر معذب باشی راحت باش»
جین« آره درسته آلینا لطفا اینجارو خونه ی خودت بدون»
&باشه سعیمو میکنم
پسرا با این حرف و لحنش دلشون گرم شد چون بالاخره داشت اولین قدم هارو بر میداشت تا بهشون اعتماد کنه.
ادامه دارد...
تهیونگ«بنظر من که عالی میزنه»
با حرفش آلینا از ذوق لبخند کوچیکی میزنه.
& ممنونم
جیمین«خوب نظرت چیه یکم به تورمون فاصله بدیم و استراحت کنیم؟»
&باشه
جونگکوک« آره کوچولومون به استراحت نیاز داره»
جونگکوک اینبار بدون اینکه اجازه بگیره رفت کنار آلینا و دستشو دراز کرد سمتش و انگشت های کوچولوش رو توی دستای بزرگ خودش جا کرد و راه افتادن به سمت پذیرایی؛ وقتی یکم بعد رسیدن به پذیرایی و بقیه پسرا اونجا نشسته بودن و هر کسی مشغول یه کاری بود اما با اومدن اونا برگشتن سمتشون.
جیهوپ با لبخند گفت:
جیهوپ« چیشد که تور فوق العاده تون رو متوقف کردین؟»
تهیونگ«گفتیم بهتره یکم استراحت بکنه»
جین«کار خوبی کردین»
نامجون روی مبل یکم جا به جا شد و برای آلینا جا باز کرد و با دستش چند بار زد روی جای خالی بغلش.
نامجون«بیا بشین آلینا»
آلینا مطیعانه به حرف نامجون گوش داد و دستشو از دست جونگکوک کشید بیرون و نشست پیش نامجون.
نامجون«از خونه خوشت اومد؟»
& آره قشنگ بود
یونگی وقتی که دید ارتفاع مبل برای آلینا بلنده و راحت نمیتونه تکیه بده یه بالشت نسبتا بزرگ برداشت و پشتش گذاشت.
یونگی«تکیه بده»
&اوه....لازم نبود
یونگی«نیازی نیست اینقدر معذب باشی راحت باش»
جین« آره درسته آلینا لطفا اینجارو خونه ی خودت بدون»
&باشه سعیمو میکنم
پسرا با این حرف و لحنش دلشون گرم شد چون بالاخره داشت اولین قدم هارو بر میداشت تا بهشون اعتماد کنه.
ادامه دارد...
- ۷۰۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط