پارت وقتیمیدزدتت و

پارت 7 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین

نفستو فوت می‌کنی بیرون، انگار واقعاً جات راحته.

«والا من که این بالا راحتم… تو دستت درد می‌گیره رئیس ترسناککک…»

دستاتو محکم‌تر دور گردنش قفل می‌کنی. بدنت یه کم جلوتر میاد، برای اینکه تعادلتو نگه داری بهش تکیه میدی. وزنِت کامل رو دستاشه.

یه لحظه کوتاه، بازوهاش سفت‌تر میشه. عضله‌هاش زیر لباست حس میشه. نه از زور زدن — از کنترل.

یکی از افرادش پشت در زیر لب میگه: «ارباب چرا هنوز پرت‌ش نکرده پایین؟»

اون یکی آروم جواب میده: «فکر کنم خودش هم نمی‌دونه چرا…»

هیونجین سرتاسرتو با یه نگاه آروم برانداز می‌کنه. نه عجول. نه عصبی. یه نگاه سنگین و دقیق.

«راحتی؟»
صدای بمش نزدیک صورته.
تو: آرههه.... خیلی😌

یه قدم آروم برمی‌داره، هنوز تو بغلشی. انگار وزن تو براش هیچه. حتی نفسش هم تند نشده.

«دستم درد بگیره؟»

یه پوزخند میاد گوشه لبش.

یهو بدون هشدار، کمی بالاترت می‌کشهت که محکم‌تر جا بگیری. دستاش مطمئن و ثابت.

«من چیزای سنگین‌تر از تو رو بلند کردم.»

نگاهش میاد بالا، مستقیم تو چشات.

«ولی هیچ‌کدوم اینقدر پررو نبودن.»
تو تکخنده ای زدی.

چند ثانیه فقط نگاه. فضای زیرزمین داغ شده. نه از خشم این بار — از تنش.

آروم‌تر، جدی‌تر میگه:

«داری با اعصاب کسی بازی می‌کنی که وقتی تصمیم بگیره… عقب نمی‌ره.»

اما با این حال… هنوز نگهت داشته. هنوز ننداخته پایین.

و اون تضاد تو رفتارش، از هر تهدیدی خطرناک‌تره.
دیدگاه ها (۰)

پارت 8 وقتی( میدزدتت و...) #هیونجین چند ثانیه بعد که نگاهتون...

پارت 9 وقتی (میدزدتت و...) #هیونجین تو.... طبق معمول اون دهن...

پارت6 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین ابروتو میندازی بالا. یه تک...

پارت5 وقتی(میدزدتت و...) #هیونجین تو: ولی تو منو........ بیخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط