Part

Part¹⁸
#عشق_سایه_ای

ویو هیونجین

وقتی صدا توی شنود پخش شد، قلبم از حرکت ایستاد:
×من کسی‌ام که سازنده‌ت بود. و حالا... قراره برگردی سر جای اصلیت.

نه… نه… این نمی‌تونه درست باشه.

بدون لحظه‌ای فکر، هدفون رو پرت کردم و از پنجره بیرون پریدم. باد سرد شب‌گونه‌امو تکون می‌داد، ولی من فقط یه چیزو می‌خواستم:

فلیکس.

ماشینو روشن کردم، پامو روی گاز کوبیدم و به سمت پایگاه حرکت کردم. هر ثانیه مثل ساعت می‌گذشت.

ویو فلیکس

تمام بدنم می‌لرزید. انگار سلول‌هام خاطره‌هایی داشتن که خودم یادم نمی‌اومد.
فایل‌ها یکی‌یکی جلوی چشمم باز می‌شدن.

تصاویر از من... توی آزمایشگاه، وصل به سیم‌ها، دکترهایی با ماسک‌های سفید، و…

هیونجین.

تصویر هیونجین تو یکی از ویدیوها بود. جوون‌تر، با لباس امنیتی، و چشمانی پر از غصه.

_اون... اینجاست؟ چرا اون توی آزمایشاته؟

قبل از اینکه چیزی بیشتر ببینم، درِ پشت سرم باز شد. مردی با موهای سفید و ردای بلند وارد شد. همون صدای پشت بلندگو.

+بالاخره دوباره دیدمت، فلیکس.

_تو... کی هستی؟

+اسم مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که تو برمی‌گردی به چیزی که بودی.

اون لحظه، حس کردم چیزی تو بدنم فعال شد. مثل یه جریان برق از مغزم رد شد. نمی‌تونستم حرکت کنم. انگار بدنم دیگه فرمان نمی‌گرفت.

+دستور بازگشت: فعال‌سازی حافظه‌ی مرکزی.

اما…

در اصلی با صدای بلندی شکست.

ویو هیونجین

وارد شدم. نگاهم افتاد به فلیکس که بی‌حرکت وسط اتاق ایستاده بود.
اون مرد سفیدپوش برگشت سمتم.

+دیر رسیدی، هیونجین.

تفنگو بالا بردم.
_یه قدم دیگه برداری، قسم می‌خورم که می‌زنمت.

+تو قرار بود مراقبش باشی، نه عاشقش بشی.

_و تو قرار بود یه انسان بسازی، نه یه اسلحه.

رفتم سمت فلیکس، دستمو روی صورتش گذاشتم.
_فلیکس… به من نگاه کن. تو هنوز تویی. تو انتخاب داری. اون چیزی نیستی که اونا می‌خوان.

چشماش لرزید… یه قطره اشک افتاد.

+هیونجین...

و همون لحظه… سیستم هشدار شروع کرد. فلیکس داشت خودش رو آزاد می‌کرد.



#huynlix
دیدگاه ها (۰)

Part¹⁹#عشق_سایه_ایویو فلیکسسرم داشت می‌سوخت. انگار هزار تا ص...

Part²⁰#عشق_سایه_ایویو فلیکسچند روزه از پایگاه فرار کردیم. حا...

Part¹⁷#عشق_سایه_ایویو فلیکسنفس عمیقی کشیدم. لباس مشکی مخصوص ...

Part¹⁶#عشق_سایه_ایویو فلیکسشب، همه‌چی ساکت بود. صدای قطره‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط