بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم
ور نه با تو گفتنی های فراوان داشتم
بی تو از ناگفتنی هایی که در دل مانده بود
کوه دردی بودم و سر در گریبان داشتم
روزها ابری که در هر سوی من گسترده بود
شب به یمن ابرهای تیره باران داشتم
سرد مهری از نگاهت سخت باور می شود
من به چشمان تو چون خورشید ایمان داشتم
دل به دریاها زدن قدری جنون میخواست،آه
بی خود از فرزانه ای من چشم طوفان داشتم
دیدگاه ها (۳)

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های ...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های...

بر زبان جاری نشد شوری که در جان داشتم ور نه با تو گفتنی های...

ریشه در خاکتو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کردو اشک من...

حمدالله لطفی شاعر ایوانغربی

تو می آیی یقین دارم که می آییزمانی که مرا در بستر سردی میان ...

یقین دارم که می آیی-شعری زیبا از هما میر افشار یقین دارم که ...

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تواَم سنگین شدهای به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط