Part
Part⁷⁰
ایبیکه: دوروک نرفته بود آسیم تا صب کنارش نشسته بود🤩
وااااااااااایی خدا اینا چقدر نازن😍
آسیه انقدر نگران دوروک شده بود که حتی لباساشم در نیوورده🙃
ازشون عکس گرفتم تا هم به برک نشون بدم باهم بخندیم هم اگه یوقت باهم دعوا کردن این عکسو بهشون نشون بدم
نویسنده: ایبیکه رف تا لباساشو عوض کنه
دوروک: یهو به یه طرف شدم درد عجیبی توی دست و گردنم حس کردم
خشک شده بود
چشمامو باز کردم
آسیه رو روی مبل تک نفره روبه رو دیدم تعجب کردم
عه چرا اینجا خوابیده؟؟
هنوز لباساشم در نیوورده!!😳
عه چرا من اینجا خوابیدم؟؟ (میشینه)حتماً دیشب وقتی دراز کشیدم تا یکم استراحت کنم خوابم برده
اما تا جایی که یادم میاد بالشت و پتو نداشتم
نویسنده: یهو با خودش فکر می کنه که آسیه براش آورده برای همینم اینجا خوابش برده
لبخند ملیحی روی صورتش شکل میگیره
بلند میشه و پتو رو روش میندازه
که آسیه چشماشو باز میکنه
دوروک: خوشحال شدم
پتورو از روی خودم برداشتم و روش انداختم
که یهو بیدار شد
با دستای نرم و سفیدش چشمای خرماییه نازشو مالید باز کرد و با همون چشمای دُرُشتش به من خیره شد
ایبیکه: دست و صورتمو شستم
با وسایل های خودم آرایش خیلی کمی انجام دادم
لباسامو پوشیدم و رفتم که یهو دیدم دوتاییشون بیدار شدن نخواستم مزاحمشون بشم رفتم پشت دیوار قایم شدم تا به حرفاشون گوش بدم😈
آسیه: دوروک!
ایبیکه: دوروک نرفته بود آسیم تا صب کنارش نشسته بود🤩
وااااااااااایی خدا اینا چقدر نازن😍
آسیه انقدر نگران دوروک شده بود که حتی لباساشم در نیوورده🙃
ازشون عکس گرفتم تا هم به برک نشون بدم باهم بخندیم هم اگه یوقت باهم دعوا کردن این عکسو بهشون نشون بدم
نویسنده: ایبیکه رف تا لباساشو عوض کنه
دوروک: یهو به یه طرف شدم درد عجیبی توی دست و گردنم حس کردم
خشک شده بود
چشمامو باز کردم
آسیه رو روی مبل تک نفره روبه رو دیدم تعجب کردم
عه چرا اینجا خوابیده؟؟
هنوز لباساشم در نیوورده!!😳
عه چرا من اینجا خوابیدم؟؟ (میشینه)حتماً دیشب وقتی دراز کشیدم تا یکم استراحت کنم خوابم برده
اما تا جایی که یادم میاد بالشت و پتو نداشتم
نویسنده: یهو با خودش فکر می کنه که آسیه براش آورده برای همینم اینجا خوابش برده
لبخند ملیحی روی صورتش شکل میگیره
بلند میشه و پتو رو روش میندازه
که آسیه چشماشو باز میکنه
دوروک: خوشحال شدم
پتورو از روی خودم برداشتم و روش انداختم
که یهو بیدار شد
با دستای نرم و سفیدش چشمای خرماییه نازشو مالید باز کرد و با همون چشمای دُرُشتش به من خیره شد
ایبیکه: دست و صورتمو شستم
با وسایل های خودم آرایش خیلی کمی انجام دادم
لباسامو پوشیدم و رفتم که یهو دیدم دوتاییشون بیدار شدن نخواستم مزاحمشون بشم رفتم پشت دیوار قایم شدم تا به حرفاشون گوش بدم😈
آسیه: دوروک!
- ۲.۴k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط