قدیماجمعه که میشد

قدیماجمعه که میشد

دلمون که میگرفت

خونه مادربزرگ بود

جمع میشدیم بگوبخند

حیاط هندوانه

همه روجاگذاشتیم کنارحوض خونه

مادربزرگ کاش جانمیگذاشتیم.


#F
دیدگاه ها (۶)

حرفهاسه دسته انددسته اول گفتنی هادسته دوم نوشتنی هاودسته سوم...

گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت‌مردم کریم‌تر شود اندرنعیم ...

نعمت فقط باران نیستگاهی « خدا »« رفیقی »نازل می کند زلال تر...

منتظر کسی باش که حتی اگردر ساده ترین لباس بودی حاضر...

خاطره بگم!محله‌های قدیم مثل یه خونه بود. خونه‌ها اتاقهاش بود...

پارت۵ویو رزی:بلند شدم رفتم حموم بدنم هنوز درد میکرد بعد حموم...

دردِ سکوتِ کسی که همیشه گوش میداد … در رو محکم به هم کوبید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط