عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 18
ات: جیمین زود باش بده
جیمین: به یه شرطی
ات: چه شرطی
جیمین: بیا لبمو ببوس
ات: تو خوابت ببینی
جیمین: باشه پس میمونیم اینجا
ات: باشه خودت خسته میشی درو باز میکنی
یک ساعت بعد
ات: جیمین در
جیمین: شرط
ات: اوففف باشه بیا
جیمین: اومدم خوشگلم ( با پوزخنده)
ویو ات
اومد جلوم وایساد تو چشماش نگاه کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم سرشو یکم خم کردم لبشو بوسیدم بعد از چند مین ازش فاصله گرفتم
جیمین: چسبید
ات: خفه شو
جیمین: مثل آبنبات شیرین بود
ات: مختار
جیمین : دلم بازم بوس خواست
ات: درو باز کن من برم
جیمین: هر چی پرنسس بگه
درو باز کرد رفتم بیرون یه فکری به سرم زد یه بوس هوایی فرستادم سریع از پله ها پایین رفتم همه ی زن هاش نشسته بودن کنار هم تا منو دیدن ساکت شدن
یونا: بلاخره خانوم تصمیم گرفت از خواب بیدار شه
ات: ربطی داره که من چقدر میخوابم
یونا: آره خانوم عمارت منم بعد از جیمین من هر چی بگم باید گوش بدین
ات: من نمیخوام گوش بدم چیکار میکنی
یونا: به جیمین میگم به حسابت برسه
ات: ازت نمیترسم برو هر چی میخوایی بگو
بلند شد اومد جلوم وایساد
یونا: وقتی تمام استخواناتو شکست بهت میگم
ات: هر کاری از دست میاد بکن
یونا: من میتونم تو رو بکشم تا جیمین رو از هرزه ای مثل تو راحت کنم
ات: اگه میتونی بکن هرزه خانوم
یهو صدای جیمین اومد
جیمین: اینجا چه خبره
یونا: ددی چرا این دختر پروو هست
جیمین: یونا بس کن
یونا: چرا
جیمین: یونا
یونا: باشه
یه پوزخند زدم رفتم سمت مینجی
مینجی: صبح بخیر دخترم
ات: صبح بخیر مامان ( با خنده)
مینجی: خجالت بکش من جای خواهرتم
ات: مینجی مینجی
مینجی: چیه
ات: امروز میریم خرید عروسی
مینجی: کی گفت
ات: مختار گفت
مینجی: مختار کیه
ات: جیمین
مینجی: از دست تو ( با خنده)
ات: پاشو بریم صبحونه بخوریم
مینجی: بریم بریم
دستشو گرفتم بلندش کردم
ات: پیر شدی مامان بزرگ ( با خنده)
با خنده رفتیم نشستیم روی صندلی دیدم جیمین اشاره میکنه که کنارش بشینم
ات: چیه
جیمین : بلند شو بیا کنارم بشین
مینجی: ات بلند شو برو
بلند شدم رفتم کنارش نشستم
جیمین: آفرین
شروع کردم به خوردن غذا که یهو...
ادامه دارد...
Part 18
ات: جیمین زود باش بده
جیمین: به یه شرطی
ات: چه شرطی
جیمین: بیا لبمو ببوس
ات: تو خوابت ببینی
جیمین: باشه پس میمونیم اینجا
ات: باشه خودت خسته میشی درو باز میکنی
یک ساعت بعد
ات: جیمین در
جیمین: شرط
ات: اوففف باشه بیا
جیمین: اومدم خوشگلم ( با پوزخنده)
ویو ات
اومد جلوم وایساد تو چشماش نگاه کردم دستامو دور گردنش حلقه کردم سرشو یکم خم کردم لبشو بوسیدم بعد از چند مین ازش فاصله گرفتم
جیمین: چسبید
ات: خفه شو
جیمین: مثل آبنبات شیرین بود
ات: مختار
جیمین : دلم بازم بوس خواست
ات: درو باز کن من برم
جیمین: هر چی پرنسس بگه
درو باز کرد رفتم بیرون یه فکری به سرم زد یه بوس هوایی فرستادم سریع از پله ها پایین رفتم همه ی زن هاش نشسته بودن کنار هم تا منو دیدن ساکت شدن
یونا: بلاخره خانوم تصمیم گرفت از خواب بیدار شه
ات: ربطی داره که من چقدر میخوابم
یونا: آره خانوم عمارت منم بعد از جیمین من هر چی بگم باید گوش بدین
ات: من نمیخوام گوش بدم چیکار میکنی
یونا: به جیمین میگم به حسابت برسه
ات: ازت نمیترسم برو هر چی میخوایی بگو
بلند شد اومد جلوم وایساد
یونا: وقتی تمام استخواناتو شکست بهت میگم
ات: هر کاری از دست میاد بکن
یونا: من میتونم تو رو بکشم تا جیمین رو از هرزه ای مثل تو راحت کنم
ات: اگه میتونی بکن هرزه خانوم
یهو صدای جیمین اومد
جیمین: اینجا چه خبره
یونا: ددی چرا این دختر پروو هست
جیمین: یونا بس کن
یونا: چرا
جیمین: یونا
یونا: باشه
یه پوزخند زدم رفتم سمت مینجی
مینجی: صبح بخیر دخترم
ات: صبح بخیر مامان ( با خنده)
مینجی: خجالت بکش من جای خواهرتم
ات: مینجی مینجی
مینجی: چیه
ات: امروز میریم خرید عروسی
مینجی: کی گفت
ات: مختار گفت
مینجی: مختار کیه
ات: جیمین
مینجی: از دست تو ( با خنده)
ات: پاشو بریم صبحونه بخوریم
مینجی: بریم بریم
دستشو گرفتم بلندش کردم
ات: پیر شدی مامان بزرگ ( با خنده)
با خنده رفتیم نشستیم روی صندلی دیدم جیمین اشاره میکنه که کنارش بشینم
ات: چیه
جیمین : بلند شو بیا کنارم بشین
مینجی: ات بلند شو برو
بلند شدم رفتم کنارش نشستم
جیمین: آفرین
شروع کردم به خوردن غذا که یهو...
ادامه دارد...
- ۱۸.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط