بدیار عشقِ تو مانده ام، زکسی ندیده عنایتی،
بدیار عشقِ تو مانده ام، زکسی ندیده عنایتی،
به غریبی ام نظری بکن، چو تو پادشاه ولایتی!
شده بی تو طاقت و صبر طی، بکشم فراغ تو تا به کی!؟
همه بند بند مرا چو نِی، بُوَد از غم تو شکایتی !
چو صبا بَرَت گذر آورد، ز بلا کشان خبر آورد،
بِبُرش زبان اگر آورد، ز نیازِ خسته حکایتی !!
به غریبی ام نظری بکن، چو تو پادشاه ولایتی!
شده بی تو طاقت و صبر طی، بکشم فراغ تو تا به کی!؟
همه بند بند مرا چو نِی، بُوَد از غم تو شکایتی !
چو صبا بَرَت گذر آورد، ز بلا کشان خبر آورد،
بِبُرش زبان اگر آورد، ز نیازِ خسته حکایتی !!
- ۵۸۶
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط