𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹
ویو: جونگکوک
بعد از اینکه اطلاعات دختر ویکتور رو خوندم، پوشه رو روی میز گذاشتم.
هنوز فکرم درگیر همون دختر پرروی دیشب بود...
که صدای در اومد.
سهاون: ارباب...
_ بیا تو.
سهاون با عجله وارد اتاق شد.
این بار خبری از آرامش همیشگی توی چهرهش نبود.
یه پوشه روی میزم گذاشت.
سهاون: همین الان خبر رسید.
یکی از باندهای رقیب، ضربهی سنگینی به باند ویکتور زده.
دو تا از انبارهاش از دست رفته...
چند نفر از افرادش هم باند رو ترک کردن.
بدون اینکه چیزی بگم، پوشه رو باز کردم.
نگاهم روی گزارشها چرخید.
آروم لبخند زدم.
_ پس... بالاخره شروع شد.
سهاون نگاهم کرد.
سهاون: ارباب... فکر میکنید ویکتور بتونه اوضاع رو جمع کنه؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_ نه...
_ و دقیقاً به خاطر همین...
_ الان بهترین فرصته.
از جام بلند شدم.
کت مشکیم رو پوشیدم.
_ ماشین رو آماده کن.
سهاون سرش رو خم کرد.
سهاون: مقصد؟
دکمهی آخر کتم رو بستم.
_ عمارت ویکتور.
...
چند دقیقه بعد...
وارد عمارت ویکتور شدم.
از همون لحظه میدونستم این دیدار قرار نیست آروم تموم بشه.
ویکتور با همون نگاه سرد همیشگیش روبهروم نشست.
چند ثانیه فقط سکوت بینمون حکمفرما بود.
بعد سکوت رو شکستم.
_ اوضاع باندت هر روز بدتر از قبل میشه.
اخماش توی هم رفت.
* این موضوع به تو ربطی نداره.
پوزخندی زدم.
_ مطمئنی؟
سهاون پوشه رو روی میز گذاشت.
آروم اونو به سمت ویکتور هل دادم.
_ دو تا از انبارهات از بین رفتن.
_ چند نفر از افرادت هم بهت خیانت کردن
ویکتور بدون اینکه حرفی بزنه، فقط گزارشها رو نگاه میکرد.
از حالت چهرهش معلوم بود...
همهی اینا حقیقت داره.
چند لحظه بعد پوشه رو بست.
* منظورت از این نمایش چیه؟
آروم به پشتی مبل تکیه دادم.
_ اومدم یه پیشنهاد بدم.
چشمهاش ریز شد.
* پیشنهاد؟
_ من میتونم باندت رو نجات بدم.
برای اولین بار...
توی نگاهش تردید دیده میشد.
اما فقط برای چند ثانیه.
بعد با تمسخر خندید.
* از تو کمک بگیرم؟
* حتی اگه آخرین آدم روی زمین باشی، همچین کاری نمیکنم.
لبخند کمرنگی زدم.
_ عجله نکن...
_ هنوز شرطمو نگفتم.
اخماش بیشتر توی هم رفت.
* چه شرطی؟
چند ثانیه مستقیم توی چشماش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
_ دخترت...
_ پارک ات.
سکوت...
سکوتی سنگین کل سالن رو فرا گرفت.
ویکتور با عصبانیت از جاش بلند شد.
* جرئت کردی اسم دخترمو بیاری؟!
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
* تا وقتی زندهام، اجازه نمیدم حتی بهش نزدیک بشی!
* از خونم گمشو بیرون
بدون اینکه ذرهای عصبانی بشم، از جام بلند شدم.
کتم رو مرتب کردم.
_ تصمیم با توئه، ویکتور.
_ یا سقوط باندت...
یه مکث کوتاه کردم.
_ یا نجاتش.
از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم.
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، بدون اینکه برگردم، گفتم:
_ خوب فکر کن، ویکتور...
_ چون دفعهی بعدی که همدیگه رو ببینیم، ممکنه دیگه حق انتخابی برات نمونده باشه.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم
کتم رو مرتب کردم و به سمت در راه افتادم.
همین که دستم به دستگیره رسید...
بدون اینکه حتی برگردم نگاهش کنم، در رو باز کردم و از سالن خارج شدم.
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹
ویو: جونگکوک
بعد از اینکه اطلاعات دختر ویکتور رو خوندم، پوشه رو روی میز گذاشتم.
هنوز فکرم درگیر همون دختر پرروی دیشب بود...
که صدای در اومد.
سهاون: ارباب...
_ بیا تو.
سهاون با عجله وارد اتاق شد.
این بار خبری از آرامش همیشگی توی چهرهش نبود.
یه پوشه روی میزم گذاشت.
سهاون: همین الان خبر رسید.
یکی از باندهای رقیب، ضربهی سنگینی به باند ویکتور زده.
دو تا از انبارهاش از دست رفته...
چند نفر از افرادش هم باند رو ترک کردن.
بدون اینکه چیزی بگم، پوشه رو باز کردم.
نگاهم روی گزارشها چرخید.
آروم لبخند زدم.
_ پس... بالاخره شروع شد.
سهاون نگاهم کرد.
سهاون: ارباب... فکر میکنید ویکتور بتونه اوضاع رو جمع کنه؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_ نه...
_ و دقیقاً به خاطر همین...
_ الان بهترین فرصته.
از جام بلند شدم.
کت مشکیم رو پوشیدم.
_ ماشین رو آماده کن.
سهاون سرش رو خم کرد.
سهاون: مقصد؟
دکمهی آخر کتم رو بستم.
_ عمارت ویکتور.
...
چند دقیقه بعد...
وارد عمارت ویکتور شدم.
از همون لحظه میدونستم این دیدار قرار نیست آروم تموم بشه.
ویکتور با همون نگاه سرد همیشگیش روبهروم نشست.
چند ثانیه فقط سکوت بینمون حکمفرما بود.
بعد سکوت رو شکستم.
_ اوضاع باندت هر روز بدتر از قبل میشه.
اخماش توی هم رفت.
* این موضوع به تو ربطی نداره.
پوزخندی زدم.
_ مطمئنی؟
سهاون پوشه رو روی میز گذاشت.
آروم اونو به سمت ویکتور هل دادم.
_ دو تا از انبارهات از بین رفتن.
_ چند نفر از افرادت هم بهت خیانت کردن
ویکتور بدون اینکه حرفی بزنه، فقط گزارشها رو نگاه میکرد.
از حالت چهرهش معلوم بود...
همهی اینا حقیقت داره.
چند لحظه بعد پوشه رو بست.
* منظورت از این نمایش چیه؟
آروم به پشتی مبل تکیه دادم.
_ اومدم یه پیشنهاد بدم.
چشمهاش ریز شد.
* پیشنهاد؟
_ من میتونم باندت رو نجات بدم.
برای اولین بار...
توی نگاهش تردید دیده میشد.
اما فقط برای چند ثانیه.
بعد با تمسخر خندید.
* از تو کمک بگیرم؟
* حتی اگه آخرین آدم روی زمین باشی، همچین کاری نمیکنم.
لبخند کمرنگی زدم.
_ عجله نکن...
_ هنوز شرطمو نگفتم.
اخماش بیشتر توی هم رفت.
* چه شرطی؟
چند ثانیه مستقیم توی چشماش نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
_ دخترت...
_ پارک ات.
سکوت...
سکوتی سنگین کل سالن رو فرا گرفت.
ویکتور با عصبانیت از جاش بلند شد.
* جرئت کردی اسم دخترمو بیاری؟!
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
* تا وقتی زندهام، اجازه نمیدم حتی بهش نزدیک بشی!
* از خونم گمشو بیرون
بدون اینکه ذرهای عصبانی بشم، از جام بلند شدم.
کتم رو مرتب کردم.
_ تصمیم با توئه، ویکتور.
_ یا سقوط باندت...
یه مکث کوتاه کردم.
_ یا نجاتش.
از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم.
قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، بدون اینکه برگردم، گفتم:
_ خوب فکر کن، ویکتور...
_ چون دفعهی بعدی که همدیگه رو ببینیم، ممکنه دیگه حق انتخابی برات نمونده باشه.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم
کتم رو مرتب کردم و به سمت در راه افتادم.
همین که دستم به دستگیره رسید...
بدون اینکه حتی برگردم نگاهش کنم، در رو باز کردم و از سالن خارج شدم.
- ۶۷۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط