شمیم به شدت عصبانی شدارمیا پدرومادر اورا موردتوهین قرارد
شمیم به شدت عصبانی شد.ارمیا پدرومادر اورا موردتوهین قرارداد وشایدهم مسخره می کرد !نگذاشت حرفش را ادامه دهد..باخشم به چشمان او زل زد..به طوری که ارمیا هم ساکت شد وشمیم باجدیتی که تابه حال درخود سراغ نداشت تقریبا بلند بلند حرف می زد: – شما همیشه حرمت مهموناتونو این جوری نگه می دارین ؟با مسخره کردن وتیکه انداختن به جد وآبادشون ؟من اگه ازپدرومادرم تربیت یادنگرفتم درست،شما که ادعاتون میشه تربیت حالیتونه چی؟لقمان ازتو یادگرفت یا ازمن ؟ازتو که دوتا مُرده رو هم که دستشون ازاین دنیا کوتاهه مسخره می کنی یا ازمن که درسلام دادن به جنعاب عالی کوتاهی کردم ؟ ارمیا که ازدست او حرصش گرفته بود برای این که گوش شمیم را بپیچاندگفت: – می دونی چیه ؟!تاوقتی که اون مهمون سربار ومفت خور این خونه باشه من هیچی حالیم نیس !
وراهش را گرفت وازهمان راهی که آمده بود بازگشت وبیرون رفت.باصدای بهم خوردن محکم وباصدای درسالن شمیم ازترس بالاپرید .همان موقع اولین ضربه را به روح وجسم حساس شمیم واردشد واورا تا مرز جنون می کشاند ارمیا بالاخره حرف دلش را زده بود واین چیزی بود که شمیم هیچ وقت نمی خواست ازدهان کسی بشنود همین جمله کوتا کافی بودتا روح حساس ولطیف شمیم را که دختری تنها بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صدای زنگ غریبی رادرگوش خود می شنید.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ایستاده بود وبه حرفهای ارمیا فکر می کرد.بغضی خفه درگلویش ریشه دوانده بود.دست برروی حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالی شدن وازبین رفتن این بغض ازجایی دیگر نشات می گرفت.خانه خالی بود واوتنها…اشکهایش روان شد .باصدای بلند ضجه زد وبی کسی وغربیی خودرا به گوش معبود یگانه اش رساند…. ****** – اِ شمیم چرارومبل خوابیدی ؟چرا اینجا؟پاشو عزیزم پاشو برو تواتاقت بخواب… شمیم که ازصدای المیرا جاخورده بود ازروی زمین بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هایش خشک شده بود برای همین باگفتن ببخشیدی راه اتاقش را پیش گرفت وازجلوی چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.اصلا نفهمید چطور مسافت سالن تااتاقش را طی کرد ! درخواب وبیداری وبدون درک!درواقع حوصله هیچ چیز وهیچ کس را نداشت دلش می خواست روزمرگش فرامی رسید وخیلی راحت به آغوش پدرومادرش دردیار ابدی می پیوست اما سرنوشت انسان ها همیشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شمیم… سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ی انسانها رقم می خورد واو مایوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست می کرد تا سرنوشتش را روبه پایان بنویسد.حرفهای ارمیا تاثیر بدی درروحیه شاداب
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%85%d9%88%d9%86-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
وراهش را گرفت وازهمان راهی که آمده بود بازگشت وبیرون رفت.باصدای بهم خوردن محکم وباصدای درسالن شمیم ازترس بالاپرید .همان موقع اولین ضربه را به روح وجسم حساس شمیم واردشد واورا تا مرز جنون می کشاند ارمیا بالاخره حرف دلش را زده بود واین چیزی بود که شمیم هیچ وقت نمی خواست ازدهان کسی بشنود همین جمله کوتا کافی بودتا روح حساس ولطیف شمیم را که دختری تنها بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صدای زنگ غریبی رادرگوش خود می شنید.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ایستاده بود وبه حرفهای ارمیا فکر می کرد.بغضی خفه درگلویش ریشه دوانده بود.دست برروی حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالی شدن وازبین رفتن این بغض ازجایی دیگر نشات می گرفت.خانه خالی بود واوتنها…اشکهایش روان شد .باصدای بلند ضجه زد وبی کسی وغربیی خودرا به گوش معبود یگانه اش رساند…. ****** – اِ شمیم چرارومبل خوابیدی ؟چرا اینجا؟پاشو عزیزم پاشو برو تواتاقت بخواب… شمیم که ازصدای المیرا جاخورده بود ازروی زمین بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هایش خشک شده بود برای همین باگفتن ببخشیدی راه اتاقش را پیش گرفت وازجلوی چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.اصلا نفهمید چطور مسافت سالن تااتاقش را طی کرد ! درخواب وبیداری وبدون درک!درواقع حوصله هیچ چیز وهیچ کس را نداشت دلش می خواست روزمرگش فرامی رسید وخیلی راحت به آغوش پدرومادرش دردیار ابدی می پیوست اما سرنوشت انسان ها همیشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شمیم… سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ی انسانها رقم می خورد واو مایوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست می کرد تا سرنوشتش را روبه پایان بنویسد.حرفهای ارمیا تاثیر بدی درروحیه شاداب
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%85%d9%88%d9%86-%da%a9%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۱.۸k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط