مادرش آلزایمر داشت...

مادرش آلزایمر داشت...
بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه ...
مادر گفت:چه بیماریی؟
گفت :آلزایمر...
گفت:چی هست...
گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..."
گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...
گفت: چطور؟
گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش...
گفت:برای چی؟
گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم...
مادر گفت:
"من که چیزی یادم نمیاد...."

سلامتی همه مادرها...
دیدگاه ها (۷)

bara leyila

کل کل یه جنوبی با یه تهرانی وشیرازی واصفهانی و مشهدیمشهدی: م...

gahi oghatfaghad gahi oghat,bazi az afrad migan ta hamisheva...

لبنيات نخوريد .....ابليمو صنعتى نخوريد ....اب معدنى نخوريد ...

سناریو جونگکوک

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

پارت ۴۷

سناریو جونگکوک

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 160✦...................

سناریو تایجو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط