ادامه تکپارتی

ادامهٔ تکپارتی 😅



ات محکم بدون ذره ای مکث  : نه

کوک خنسرد :اما من می خوام ببینی

ات با ناراحتی لجبازی : اره که بیام زنت رو ببینم نه ؟

کوک جدی شد : دقیقا واسه همین می خوام بیای می خوام ببینی که اشتباه می کنی

ات لجباز تر تز قبل : نمی خوام و نمیام

کوک : میای خوبم میای و بدون اینکه به ات فرصت جواب بده 

پتو رو کنار زد جوجش رو همونطوری مثل گونی برنجی انداخت روی شونه اش و سویچ ماشینش رو برداشت و هیچ توجه ای به دست و پا زدن و غر غر ها و ضربه هایی که به کمرش می خورد نداشت با احتیاط دخترک رو داخل ماشین گذاشت و کمربند رو براش بست و لپ های سرخشو بوسید و جوجش اعتراض بلندی کرد اما توجه ای نکرد

ات غر غر کنان: خجالتم خوب چیزیه ..والا عاشق یه کی دیگست هی منو هوایی می کنه  ... بعدشم هزار بار بهت گفتم من گونی برنجی نیستم اینطوری می کنی یه بار براید استایل منو بغل کنی چه اتفاقی میافته ؟

کوک با خنده : هیچی فقط دیگه غر غر های نازتو نمی شنوم

کوک داشت با حالت جذابی رانندگی می کرد و جوجش کاملا محوش بود و این از چشمش دور نمونده بود

کوک با خنده : عاشقم شدی نه ؟ خیلی جذابم ؟

ات : اهوم خیلی خیلی ... دختر که تازه فهمید چی گفته دستشو جلو دهنش گذاشت تو ذهنش به خودش ناسزا گفت

مرد که انتظار داشت مثل همیشه دخترک پرو شیطون از زیرش در بره شک شد اما سریع خودشو جمع کرد و با پوزخند گفت: اوه یه بارم از ما تعریف کردی

ات حرصی و عصبی: نخیر حواسم نبود

  ات یه نگاه به خودش کرد دید دامن کوتاه و کراپ پوشیده

ات با تعجب : وای تو نگاه نکردی من چی تنمه همینجوری اوردیم ؟

کوک خنسرد: نه حواسم نبود
و نگاهشو به ات داد و محکم زد روی ترمز این کارش طبیعی بود چون اون خیلی روی بدن ات حساس بود و ات هم بدن فوق العاده ای داشت پس عصبی گفت: مگه بهت نگفتم تو خونه درست لباس بپوش ؟

ات حرصی : من درست لباس پوشیدم هر جایی لباس مناسب به خودشو داره داخل خونه هم ادم لباس خونگی می پوشه نه لباس بیرونی ..ایشش

کوک هوفی کشید سعی کرد اروم باشه و با بی میلی گفت: اوف اول می ریم لباس می گیریم

ات با ذوق فروان : اخ جون ...

کوک لبخندی به ذوق دخترک زد و لب زد : الان باهام اشتی ؟

ات صورتشو به سمت پنجره چرخوند و به حالت قهر : نه کی گفته ؟ بعد با لحنی که سعی داشت ذوقشو کنترل کنه گفتدبریم لباس بگیریم

کوک که متوجه شده بود که دختر سعی داره ذوقش رو کنترل کنه ولی بخاطر شرایطی که توش بود و قهر دختر تصمیم گرفت اذیتش نکنه به گفتن یه چشم اکتفا کنه

محل مسابقه

ات با چشمای گشاد و ترسیده  : یا خدا تو هم همینجوری می ری ؟

کوک با خنده: اره

ات با چشمای تنگ شده و مشکوک : هم گروهی هم داری ؟

کوک با خنده : نه.. می خوای موچمو بگیری ؟

ات با لحن مغروری : نه خودت گفتی ثابت می کنم... با شونه ای بالا انداخت چه جوری می خوای ثابت کنی ؟

کوک : تو الان اینجا دختری می بینی ؟

ات نگاهی به اطراف کرد نگاهی به اسم مسابقه دهنده ها کرد هیچ دختری نبود همه مرد بودن و این باعث شد ات بیشتر به کوک نزدیک شه و حس معذب بودن بکنه تازه متوجه شده بود کوک چرا مخالف اومدنش به اینجا بود

کوک با ابرو بالا انداخته و مرموز : چی شد ؟

ات سرش پایین پشیمون و ناراحت : باشه تو بردی . ازت معذرت می خوام اول بخاطر مسابقه که توش شرکت نکردی دومن بخاطر شکی که بهت کردم ..

کوک لبخند شیطانی : مرسی و می دونی که گفتن یه ببخشید فایده نداره و باید جبران کنی؟

ات مظلوم : اهوم باید چی کار کنم ؟ جلو مادرت خودمو بد کنم ؟

کوک با پوزخند : نه.. خودت رو به اون راه نزن می دونم فهمیدی امشب چه بخوای چه نخوای جبران می کنی

ات با لحن ضایعه و یه لبخند کج : اوه شرمنده امشب مامانم زنگ زد زود بیام خونه بهتره برم...

قدمی ورداشت که بره اما با گرفته شدن دستش توسط مرد ثابت موند صورتشو توی هم جمع کرد و بعد با لبخند ضایعه ای به سمت کوک برگشت و کوک هم پوزخندی بهش تحویل داد و ات رو بین خودش و نرده ها زندانی کرد و یه دستش روی نرده گذاشت و با تلفنش مشغول گرفتن شماره ای شد و اون شخصش جواب داد

کوک با لبخند و لحن مهربون: سلام مادر جان خوبین ؟
......

کوک با لبخند : مادر امکانش هست ات امشب پیش من بمونه ؟
.......

کوک : چشم مراقبش هستم ممنون شبتون بخیر به پدر سلام برسونین

کوک با نیشخند : تلاش خوبی برای فرار بود کوچولو

ادامه در کامنت ها
دیدگاه ها (۱۰)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ اقای جئعون تازه از ح...

تکپارتیمامان ات : دختر دو دقیقه می تونی حرف نزنی من نفس راحت...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ ات وارد اتاق کار کوک ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط