رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش

رحم کن بخت مرا هم رنگ گیسویت مکش
این پلنگ پیر را دامان آهویت مکش
شوکران دارد لب و ابروت نیش عقرب است
مست های بی سروپارا به کندویت مکش
این همه لب تشنه ی سر به بیابان داده را
سوی سقاخانه ی پایین ابرویت مکش
می زند آتش به کل شهرها ،این لشکر
مست نادر شاه را تا خال هندویت مکش
من که عمری باب دل رقصیده ام باساز تو
لااقل بند دلم را بر النگویت مکش
مردم آخر از غم عشقت ولی باپای خود
دیگران را کام تلخ نوش دارویت مکش


سید مهدی نژادهاشمی
دیدگاه ها (۲)

از عشق سخن باید گفت ؛همیشه از عشق سخن باید گفت !بی عشق ،روزگ...

باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــداز در مــسـ...

حمید جدیدی

تا تو هستی و دلم هست و زمان می‌گذرداینچنین عاشق و سرمست جهان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط