تناسخ زمان ۷،part
تناسخ زمان ۷،part
جونگ کوک سمتش چرخید چند ثانیه ای براندازش کرد چطوری باید بهش می فهماند که شوهرش نیست ولی اگه این کارو میکرد بقیه فکر میکردن روانیه شایدم کارش به تیمارستان میکشید دختری زیبای که همسرش محسوب میشد به سویش قدم برداشت با قد کوتاه و اندام ریزه میزه اش دست گذاشت روی پیشانی شوهرش نگران از حال دیشبش لب زد : خوبی دیشب نگرانم کردی بیا ناهار درست کردم ..با دلخوری بیان کرد
جونگ کوک با دادن بچه توی بغل دختر ریزه میزه مقابلش آشفته لب زد : من اشتها ندارم
و بدون حرف دیگری به سالن رفت بخاطر اینکه این عمارت پدربزرگ خودش بود به خوبی همه جا رو میشناخت با عجز به سرویس بهداشتی هجوم برد جی جی کی درحال بازی کردن با موهای مادرش بود هرزگاهی هم موهای مادرش رو مثله گلی بود میکشید و چشم هاشو میبست عادتی بود که همیشه داشت ات متعجب شد چرا همچین رفتار های میکرد سرد شده بود گیج به آشپزخانه رفت و جی جی کی را روی صندلی مخصوصش نشوند خودش هم کنارش نشست در افکارش فروع رفت تا اینکه عطسه کوچک جیجی کی افکارش رو بهم زد سمته پسرش چرخید و با لحن ملایمش لب زد : پسرم وقتی عطسه میکنی باید چیکار کنی
جی جی کی کیوت پلک زد و گفت : چیکال کنم مامانی
ات خنده ای کرد و پیشانی پسرش را بوسید : کوچولوی من باید دستمال بگیری جلوی دهنت
جی جی کی کوچولو تند گفت: اگه نکنم چی
ات اخم مصنوعی نمود و موهای پسرش را نوازش کرد : اونوقت من اجازه نمیدم پوتین بپوشی
جی جی کی سریع دست های کوچکش را روی صورت مادرش گذاشت و کیوت لب زد : باسه هل کالی بگی میکنم
ات خنده ای کرد و بلند شد موهای پسرش رو بوسید و غذایش را جلویش نهاد نگران به سوی سرویس بهداشتی رفت تقی به درب زد : بیا بیرون خودتو اونجا حبس نکن اینجوری نمیبخشمت آقای جئون
جونگ کوک با شنیدن صدای دختر خاله زیبا و جوانی که گویا همسرش بود
نگاهش رو از اینه گرفت و گرفته گفت : ببخشید الان میام
ات متعجب شد چرا مثله غریبه ها رفتار میکرد قلبش آزرده خاطر شد اما به روی خودش نیاورد با لحن دلخوری نجوا کرد : زود بیا بیرون باید بری شرکت...جونگ کوک با اعصاب خوردی دستی لایه موهایش کشید دیگه درست دیوانه میشد همسرش به کنار حالا هم باید میرفت شرکت
« چیکار کنم چطوری همه چیو درست کنم چی منو میبره زمان خودم باید یه چیزی باشه نباید بزارم این خانم متوجه بشه باید جوری رفتار کنم که شوهرش هستم فقط تا وقتی چیزی که منو برمیگردونه زمان خودم پیدا کنم ..الان باید برم بیرون »
جونگ کوک سمتش چرخید چند ثانیه ای براندازش کرد چطوری باید بهش می فهماند که شوهرش نیست ولی اگه این کارو میکرد بقیه فکر میکردن روانیه شایدم کارش به تیمارستان میکشید دختری زیبای که همسرش محسوب میشد به سویش قدم برداشت با قد کوتاه و اندام ریزه میزه اش دست گذاشت روی پیشانی شوهرش نگران از حال دیشبش لب زد : خوبی دیشب نگرانم کردی بیا ناهار درست کردم ..با دلخوری بیان کرد
جونگ کوک با دادن بچه توی بغل دختر ریزه میزه مقابلش آشفته لب زد : من اشتها ندارم
و بدون حرف دیگری به سالن رفت بخاطر اینکه این عمارت پدربزرگ خودش بود به خوبی همه جا رو میشناخت با عجز به سرویس بهداشتی هجوم برد جی جی کی درحال بازی کردن با موهای مادرش بود هرزگاهی هم موهای مادرش رو مثله گلی بود میکشید و چشم هاشو میبست عادتی بود که همیشه داشت ات متعجب شد چرا همچین رفتار های میکرد سرد شده بود گیج به آشپزخانه رفت و جی جی کی را روی صندلی مخصوصش نشوند خودش هم کنارش نشست در افکارش فروع رفت تا اینکه عطسه کوچک جیجی کی افکارش رو بهم زد سمته پسرش چرخید و با لحن ملایمش لب زد : پسرم وقتی عطسه میکنی باید چیکار کنی
جی جی کی کیوت پلک زد و گفت : چیکال کنم مامانی
ات خنده ای کرد و پیشانی پسرش را بوسید : کوچولوی من باید دستمال بگیری جلوی دهنت
جی جی کی کوچولو تند گفت: اگه نکنم چی
ات اخم مصنوعی نمود و موهای پسرش را نوازش کرد : اونوقت من اجازه نمیدم پوتین بپوشی
جی جی کی سریع دست های کوچکش را روی صورت مادرش گذاشت و کیوت لب زد : باسه هل کالی بگی میکنم
ات خنده ای کرد و بلند شد موهای پسرش رو بوسید و غذایش را جلویش نهاد نگران به سوی سرویس بهداشتی رفت تقی به درب زد : بیا بیرون خودتو اونجا حبس نکن اینجوری نمیبخشمت آقای جئون
جونگ کوک با شنیدن صدای دختر خاله زیبا و جوانی که گویا همسرش بود
نگاهش رو از اینه گرفت و گرفته گفت : ببخشید الان میام
ات متعجب شد چرا مثله غریبه ها رفتار میکرد قلبش آزرده خاطر شد اما به روی خودش نیاورد با لحن دلخوری نجوا کرد : زود بیا بیرون باید بری شرکت...جونگ کوک با اعصاب خوردی دستی لایه موهایش کشید دیگه درست دیوانه میشد همسرش به کنار حالا هم باید میرفت شرکت
« چیکار کنم چطوری همه چیو درست کنم چی منو میبره زمان خودم باید یه چیزی باشه نباید بزارم این خانم متوجه بشه باید جوری رفتار کنم که شوهرش هستم فقط تا وقتی چیزی که منو برمیگردونه زمان خودم پیدا کنم ..الان باید برم بیرون »
- ۴۲۲
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط