عنوانلبخند ترسناک

عنوان:لبخند ترسناک..
“پارت پنجم”

(ا.ت) نفس‌نفس می‌زد. دلش می‌خواست فریاد بزنه، ولی صداش توی گلوش گیر کرده بود. سه ثانیه… فقط سه ثانیه؟ این دیگه چه بازی‌ای بود؟
چشم‌هاش روی زمین بود. می‌خواست دوباره بدود، ولی پاهای لعنتیش از ترس روی زمین چسبیده بودن.
ران خم شد. صورتش خیلی نزدیک بود. اونقدر نزدیک که (ا.ت) می‌تونست بخارِ نفسِ سردش رو روی پوستش حس کنه.
«سه…»
صدایِ آرومش، مثل یه پتک روی سرِ (ا.ت) فرود اومد.
(ا.ت) چشم‌هاش رو بست. می‌خواست نبینه. می‌خواست نبینه که چقدر نزدیکه. می‌خواست نبینه اون برقِ عجیب توی چشم‌های ران رو.
«دو…»
یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید و روی گونه‌ش سر خورد. اشکِ ترس؟ اشکِ عصبانیت؟ خودش هم نمی‌دونست.
«یک…»
صدایِ ران، دیگه اونقدر آروم نبود. یه تهِ خفه‌ی خشم توش بود.
(ا.ت) احساس کرد یه چیزی روی گونه‌ش کشیده شد. سرد بود. و خیلی نرم.
چشم‌هاش رو باز کرد.
ران، با انگشتِ شستِش، همون اشکِ لرزون رو از روی گونه‌ی (ا.ت) پاک کرد.
لبخندِ مرموز اولیه‌ش برگشته بود. ولی این‌بار، ترسناک‌تر بود.
یه لبخندِ پیروزمندانه.
«دیدم که ترسیدی.»
صداش مثل یه نجوا بود، ولی توی اون کوچه تنگ، مثل یه فریادِ بلند شنیده می‌شد.
«ولی این دلیلش این نبود که…»
مکث کرد. نگاهش دوباره برق زد.
«…اینکه دوستت دارم.»
(ا.ت) بهت‌زده نگاهش کرد. معنیِ این حرف چی بود؟
ران کمی عقب رفت. دستش رو از روی صورتِ (ا.ت) برداشت.
«دلیلش اینه که… وقتی تو می‌ترسی، من یه چیزی رو حس می‌کنم. یه چیزی که فقط با ترسِ تو زنده‌ست.»
(ا.ت) بهش خیره شد. اون نگاه… اون حرف‌ها…
انگار یه تیکه از وجودش که مدت‌ها دفن شده بود، داشت زنده می‌شد.
یه احساسِ آشنا… ولی این‌بار، تلخ‌تر.
ران یه قدم دیگه عقب رفت.
«حالا… برو. ولی یادت باشه، هر وقت خواستی دوباره این حس رو تجربه کنی، من همین‌جام.»
و بعد، با همون لبخندِ ترسناک، توی تاریکیِ کوچه گم شد.
(ا.ت) همونجا ایستاد.
دستش رو روی گونه‌ش کشید. جایِ انگشتِ ران هنوز گرم بود.
و اون حرف‌ها… توی سرش می‌پیچید.
“یه چیزی که فقط با ترسِ تو زنده‌ست.”
این یعنی چی؟
یعنی واقعاً…
یه جور وابستگیِ بیمارگونه؟
یا فقط یه بازیِ دیگه از طرفِ ران؟
دیدگاه ها (۵)

فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳ساله‌اش* “پارت7” ✨ ...

یام،درود*اومدم بگم دلخور نباشید👌🏻👽میخواستم بگم که چرا داشتون...

سناریو ران پارت ۲

p2توی عمارت ا/ت : کجا میریم؟میرسن به ران ران : اوه پس این کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط