ناپلئون گمشده (فصل دوم)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)

پارت ۳۴

تابستان بود.

سئول دو سال و نه ماهش بود. مهدکودک می‌رفت. هر روز صبح، کیفش را برمی‌داشت. برفی دم در می‌ایستاد. نگاه می‌کرد. سئول بغلش می‌کرد. «برفی، مواظب خونه باش. به سگ‌های دیگه اجازه نده بیان تو حیاط.»

برفی پارس می‌کرد. انگار می‌فهمید.

تهیونگ هر روز صبح سئول را می‌برد مهد. جونگ کوک گاهی می‌آمد. گاهی نه. امتحان داشت. ترم آخر بود. معماری. پروژه داشت. نقشه می‌کشید. تا دیروقت بیدار می‌ماند. تهیونگ برایش چای می‌برد. می‌گذاشت کنار دستش. بوسیدش روی موهایش. می‌رفت می‌خوابید.

یک شب، جونگ کوک دیر آمد اتاق. تهیونگ بیدار بود. سئول خواب بود. برفی پهلوی سئول بود.

«چرا بیداری؟»

تهیونگ نگاهش کرد. «منتظرتم جون دلم.»

جونگ کوک رفت کنار تخت. نشست. خسته بود. چشمهایش قرمز.

«چی شده؟»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید. «تهیونگ.»

«ها؟»

«فردا آخرین امتحانمه. بعدش تمومه. فارغ التحصیل می‌شم.»

تهیونگ خندید. «می‌دونستم می‌تونی. همیشه می‌دونستم.»

جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ. «دو سال طول کشید. ولی تموم شد.»

تهیونگ بوسیدش روی موهایش. «حالا چیکار می‌خوای بکنی؟»

«نمی‌دونم. شاید یه دفتر بزنم. شاید خونه طراحی کنم. شاید فقط بمونم خونه پیش سئول. پیش تو.»

تهیونگ دستش را گرفت. «هر چی دوست داری. من که نمی‌تونم جلوت رو بگیرم. هیچوقت نتونستم.»

جونگ کوک خندید. «دروغ. اولش که گرفتی بودم. شلاق. زندان. ازدواج اجباری. یادت رفته؟»

تهیونگ نگاهش کرد. «یادم نمیاد. فقط یادم میاد چطور ورق برگشت. چطور تو موندی. چطور من عوض شدم.»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی گونه تهیونگ. «عوض نشدی. خودت بودی. فقط پیدات کردم. ناپلئون گمشده‌ام رو پیدا کردم.»

تهیونگ لبخند زد. «پیداش کردی. دیگه گم نمی‌کنی.»

آن شب، سئول خواب بود. برفی کنارش. تهیونگ و جونگ کوک توی ایوان نشسته بودند. هوا گرم بود. ستاره‌ها زیاد.

«تهیونگ.»

«ها جون دلم؟»

«نذار هیچوقت سرد بشه بین ما.»

تهیونگ دستش را گذاشت دور کمر جونگ کوک. «نمی‌ذارم. قول می‌دم.»

همانطور ماندند. تا صبح. تا نور خورشید. تا سئول بیدار شد و دوید سمتشان. برفی هم دوید. «بابا! مامان! گرسنه‌ام!»

تهیونگ بلند شد. بردش تو. جونگ کوک دنبالشان.

صبحانه خوردند. سون-اوک تخم‌مرغ پخته بود. می-سوک مربا درست کرده بود. سفره پر بود. صبحانه ساده بود. اما گرم. پر از حرف. پر از خنده. پر از چیزهایی که هیچوقت نمی‌شود خرید. نمی‌شود دزدید. نمی‌شود شکست. خانواده. چیزی که تهیونگ هیچوقت نداشت. حالا داشت. نه با زور. نه با پول. با بودن. با ماندن. با جونگ کوک. با سئول. با مادری که بیست و دو سال توی تاریکی انتظار کشید. با سون-اوکی که هیچوقت نرفت. با برفی که پارس می‌کرد و دم تکان می‌داد. با همه چیز.

تهیونگ نگاه کرد به جونگ کوک. به سئول. دلش پر بود. نه از غم. از شکر. از اینکه بالاخره، بعد از همه چی، رسیده بودند به اینجا. به آرامش. به چیزی که اسمش را هیچوقت بلد نبود. عشق. خانواده. خونه.

[نویسنده: بچها یه چیزی رو بگم سئول(بچه تهیونگ و جونگ‌کوک) اون یه پسر بود.]
دیدگاه ها (۱)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۵پاییز بود.سئول سه سالش شد. تول...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۳بهار شد.برف آب شد. باغچه پر از...

پرنسس حمایت و فالو شع🎀💫@je_on

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط