فیک ستاره منپارت
فیک ستاره من(پارت 29)
تهیونگ: سلام یونا خانم
یونا: س. سلام
تهیونگ: خوبید شما دوشیزه
یونا: ا.. اره
تهیونگ: میشه دودقیقه از وقتتون رو بگیرم *چشمک زد*
یونا قلبش شروع به تپیدن کرد و فقط به تهیونگ خیره شده بود
تهیونگ: دوشیزه کجایی
یونا: اه ببخشید چی گفتید
تهیونگ: اه میتونم دودقیقه وقتتون رو بگیرم
یونا: ار.. اره
تهیونک لبخند زد
یونا: جئونگ من الان میام
جئونگ مشکوک نگاه کرد
جئونگ: باشه زود بیا
یونا به سمت تهیونگ رفت
یونا: بله
تهیونگ: بیا بریم اون ورا قدم بزنیم
یونا: ب. باشه
تهیونگ یونا رفتن و داشتن قدم میزدن که تهیونگ سکوت رو شکوند
تهیونگ: میخواستم یه چیزی بهت بگم
یونا: بفرماید «با خجالت»
تهیونگ: میدونم بذا این حرفا خیلی زود ولی ایستاد یونا هن ایستا تهیونگ دستاشو تو دستای یونا پیچید تو چشماش زل زد
تهیونگ: من از همون اول که تورو دیدم عاشقت شدم م. میشه ماه من شی
یونا سرخ شده بود و هیچ جوابی نداشت
تهیونگ: میدونم خیلی زود گفتم ولی من صبر نداشتم
یونا: م. م. من نمیدونم
تهیونگ: ببین من بهت وقت میدم کل هفته رو وقت میدم بهت خوب فک کن باشه
یونا با شنیدن حرفای تهیونگ سریع فرار کرد از خجالت
تهیونگ: مواظب خودت باششش
[پرش به یک هفته بعد]
ویو ا. ت
الان یه هفته میگذره به اون اردو تو این یک هفته بخاطر اب و. هوا مدرسه طعطیل بوده بله امروز روزی که تیمارستان باز میشه صبح زود با ذوق بلند شدم رفتم دوش گرفتم خدااا قراره امروز ددیمو ببینم خیلی خوشحالمممم بعد از اون اردو ندیدمش دلم براش یه زره شده 🥺 خیلی سریع اماده شدم یه ارایش خیلی ساده ملایمو کیوت انجام دادم و رفتم صبحانه خوردم رفتم مدرسه
ویو جیمین
بله بعد یه هفته تعطیلی بلخره دارم میرم مدرسه بیبیمو ببینم خیلی خوشحالمم صبح زود از خواب بلند شدم سریع رفتم حموم امدم موهامو خشک کردم یه مدل موی عالی زدم که اصلا اوف لباسمو پوشیدم یه عطر تلخی که هر دختری رو با بوش جذب میکرد زدم البته من فقط بیبی خودمو دوست دارم رفتم پایین صبحانه خوردم رفتم مدرسه که بله با اون دوتا توله سگ مواجه شدم که دیدم تهیونگ از ذوق نیشش بازه یا خدا باز چه گندی زده خدا بهم صبر بده
تهیونگ: خوش امدیی داداشش
جیمین: هو توله سگ نیشت چرا بازه
تهیونگ: هیچی
جیمین: یااا خدا به خدا هر وقت میگی هیچی ها تن بدنم میلرزه چه گوهی خوردی باز
تهیونگ: داداشش
جیمین: زهر
تهیونگ: به عشقم اعتراف کردم
جیمین زیر لب گفت (یونا بی چاره)
تهیونگ: چی
جیمین: هیچی
تهیونگ: داداش به نظرت قبول میکنه
جیمین: ارهههه بابا اصلا شک نکن
تهیونگ: واییییی خدااا داداش حتما اولین نفر لیست دعوتی عروسیمی
جیمین: بشین تا قبول کنه
تهیونگ درحال ذوق مرگ شدن
که یهو جیمین..........
تهیونگ: سلام یونا خانم
یونا: س. سلام
تهیونگ: خوبید شما دوشیزه
یونا: ا.. اره
تهیونگ: میشه دودقیقه از وقتتون رو بگیرم *چشمک زد*
یونا قلبش شروع به تپیدن کرد و فقط به تهیونگ خیره شده بود
تهیونگ: دوشیزه کجایی
یونا: اه ببخشید چی گفتید
تهیونگ: اه میتونم دودقیقه وقتتون رو بگیرم
یونا: ار.. اره
تهیونک لبخند زد
یونا: جئونگ من الان میام
جئونگ مشکوک نگاه کرد
جئونگ: باشه زود بیا
یونا به سمت تهیونگ رفت
یونا: بله
تهیونگ: بیا بریم اون ورا قدم بزنیم
یونا: ب. باشه
تهیونگ یونا رفتن و داشتن قدم میزدن که تهیونگ سکوت رو شکوند
تهیونگ: میخواستم یه چیزی بهت بگم
یونا: بفرماید «با خجالت»
تهیونگ: میدونم بذا این حرفا خیلی زود ولی ایستاد یونا هن ایستا تهیونگ دستاشو تو دستای یونا پیچید تو چشماش زل زد
تهیونگ: من از همون اول که تورو دیدم عاشقت شدم م. میشه ماه من شی
یونا سرخ شده بود و هیچ جوابی نداشت
تهیونگ: میدونم خیلی زود گفتم ولی من صبر نداشتم
یونا: م. م. من نمیدونم
تهیونگ: ببین من بهت وقت میدم کل هفته رو وقت میدم بهت خوب فک کن باشه
یونا با شنیدن حرفای تهیونگ سریع فرار کرد از خجالت
تهیونگ: مواظب خودت باششش
[پرش به یک هفته بعد]
ویو ا. ت
الان یه هفته میگذره به اون اردو تو این یک هفته بخاطر اب و. هوا مدرسه طعطیل بوده بله امروز روزی که تیمارستان باز میشه صبح زود با ذوق بلند شدم رفتم دوش گرفتم خدااا قراره امروز ددیمو ببینم خیلی خوشحالمممم بعد از اون اردو ندیدمش دلم براش یه زره شده 🥺 خیلی سریع اماده شدم یه ارایش خیلی ساده ملایمو کیوت انجام دادم و رفتم صبحانه خوردم رفتم مدرسه
ویو جیمین
بله بعد یه هفته تعطیلی بلخره دارم میرم مدرسه بیبیمو ببینم خیلی خوشحالمم صبح زود از خواب بلند شدم سریع رفتم حموم امدم موهامو خشک کردم یه مدل موی عالی زدم که اصلا اوف لباسمو پوشیدم یه عطر تلخی که هر دختری رو با بوش جذب میکرد زدم البته من فقط بیبی خودمو دوست دارم رفتم پایین صبحانه خوردم رفتم مدرسه که بله با اون دوتا توله سگ مواجه شدم که دیدم تهیونگ از ذوق نیشش بازه یا خدا باز چه گندی زده خدا بهم صبر بده
تهیونگ: خوش امدیی داداشش
جیمین: هو توله سگ نیشت چرا بازه
تهیونگ: هیچی
جیمین: یااا خدا به خدا هر وقت میگی هیچی ها تن بدنم میلرزه چه گوهی خوردی باز
تهیونگ: داداشش
جیمین: زهر
تهیونگ: به عشقم اعتراف کردم
جیمین زیر لب گفت (یونا بی چاره)
تهیونگ: چی
جیمین: هیچی
تهیونگ: داداش به نظرت قبول میکنه
جیمین: ارهههه بابا اصلا شک نکن
تهیونگ: واییییی خدااا داداش حتما اولین نفر لیست دعوتی عروسیمی
جیمین: بشین تا قبول کنه
تهیونگ درحال ذوق مرگ شدن
که یهو جیمین..........
- ۱۷.۲k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط