Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 41 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
باکوگو:هرچی حالا،اومدم بپرسم چرا تو خودتی
ثورا:دوباره میگم به تو مربوط نیست
باکوگو:خیلی ام مربوطه چون رابطشمو..
ثورا:نیستی
باکوگو: هستم ،هستم هستم
ثورا:نیستی نیستی نیستیییییب
باکوگو:نینی کوچولوی تخس
ثورا:نزنمتا
باکوگو:آخه دلت میاد منو بزنی؟
یه پس کله ای خوشگلللل مهمون کله ی پوکش کردم...عه،گفتم کله پوک یاد انیمیشن سه کله پوک افتادم
خندم گرفته بود و در عین حال اگه میخندیدم این پسره پررو میشد
باکوکو:بی ادب،اصن من قهرم
عی خدا،ببین کی به کی میگه تخس...
ثورا:خب به کی...
باکوگو: هوی هوی هوی... اینجا خانواده نشسته رعایت کن
ثورا:خب بابا توعم... میخواستم بگم به کی بگم
باکوگو:آهااا...
ثورا:اره،منحرف...خیلخب...اون مردک چیشد..همون که اسمش...آمممم اسمش چی بود؟
باکوگو:دابی...ولی معلوم شد اسم اصلیش شویاست...
ثورا:شویا؟اسم اصلی داشت مگه...چیشد وقتی من نبودم؟؟؟
باکوگو:باشه بابا آروم...شویا برادر شوتوعه...درواقع...همه قبل از اومدن تو اینو میدونستن چون خودش اعلام کرده بود...و الان...تو برادر شوتو رو نجات دادی...وقتی رفتی،شوتو برادرشو دید بغلش کرد و حتی...گریه کرد...
ثورا:شوتو گریه کرددددد؟؟؟!!!!!!
باکوگو:منم تعجب کردم...ولی مگه واسه کسی مثل تو مهمه؟
ثورا:تو نمیخوای آدم بشی؟اون از رفتارات با نورا اینم از من،نمیخوای ادب یاد بگیری؟پسر من ازت بزرگترما...
باکوگو:نورا جای خود دارد...تو فقط یه شیطانی
ثورا:همین مونده تو اینارو به من بگی...
باکوگو:حالا هرچی....
ثورا:تو چرا انقد بامن راحتی ها ؟
باکوگو:نمیدونم...شاید...چون تورو نورا میبینم...که البته خبرت حقت نیست...
ثورا:اینو تو اون کلت فرو کن...من نورا نیستم...من ثورا،الهه رعد و دشمن توی احمق هستم نه دوستت،علاقه ای هم به دوست بودن باهات ندارم و اینو بفهم که من کم کم نابودت میکنم...
اینارو با لحن تاریکی گفتم و ازش دور شدم
اَه،پسره ی الدنگ لندهور بگیرم بکوبمش به دیوار بعد کلشو بکنم با جمجمش جا شکلاتی درست کنم بزارم جلو ننه باباش،بدنشم به عنوان کیسه بوکس میزارم تو باشگاه هروز بهش مشت میزنم،آخخخ که چه حالی بده مرتیکه
_آمممم داری به کی فحش میدی؟
با صدای نازک یه دختر برگشتم... یا امام محمد باقر اصغرزاده کبری محمد نقی ایرانی...عه چرا یهو رفتم ایران...ولش کن،یاااااااا خدااااااااااا این چرا انقدررررررر آرایش دارهههه؟؟؟... اصلاً چرا کل صورتش صورتیهههههههههه،وایییی لباساشم صورتیه،عوق چندشم شدددد ایییی. دختره نچسب با این صداش،هی اووممم آمممم اههه میکنه چندشششش یکی ندونه انگار همین الان با یکی رو کار بوده..عه وا من چقدر بی ادب شدم این روزا
_آمممم خانوم؟؟؟
وای بهش بگین حرف نزنههههههه...عه...من نیم ساعته زل زدم به این کل الصورتی...
صدامو صاف کردم. گفتم
ثورا:بله؟
_هیچی،خب امممم،من خب امممم میدونی؟؟؟مننچ
ثورا:،جون بکن
_وا..بی ادب...
ثورا:هیکلته...
_چیگفتی؟
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 41 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
باکوگو:هرچی حالا،اومدم بپرسم چرا تو خودتی
ثورا:دوباره میگم به تو مربوط نیست
باکوگو:خیلی ام مربوطه چون رابطشمو..
ثورا:نیستی
باکوگو: هستم ،هستم هستم
ثورا:نیستی نیستی نیستیییییب
باکوگو:نینی کوچولوی تخس
ثورا:نزنمتا
باکوگو:آخه دلت میاد منو بزنی؟
یه پس کله ای خوشگلللل مهمون کله ی پوکش کردم...عه،گفتم کله پوک یاد انیمیشن سه کله پوک افتادم
خندم گرفته بود و در عین حال اگه میخندیدم این پسره پررو میشد
باکوکو:بی ادب،اصن من قهرم
عی خدا،ببین کی به کی میگه تخس...
ثورا:خب به کی...
باکوگو: هوی هوی هوی... اینجا خانواده نشسته رعایت کن
ثورا:خب بابا توعم... میخواستم بگم به کی بگم
باکوگو:آهااا...
ثورا:اره،منحرف...خیلخب...اون مردک چیشد..همون که اسمش...آمممم اسمش چی بود؟
باکوگو:دابی...ولی معلوم شد اسم اصلیش شویاست...
ثورا:شویا؟اسم اصلی داشت مگه...چیشد وقتی من نبودم؟؟؟
باکوگو:باشه بابا آروم...شویا برادر شوتوعه...درواقع...همه قبل از اومدن تو اینو میدونستن چون خودش اعلام کرده بود...و الان...تو برادر شوتو رو نجات دادی...وقتی رفتی،شوتو برادرشو دید بغلش کرد و حتی...گریه کرد...
ثورا:شوتو گریه کرددددد؟؟؟!!!!!!
باکوگو:منم تعجب کردم...ولی مگه واسه کسی مثل تو مهمه؟
ثورا:تو نمیخوای آدم بشی؟اون از رفتارات با نورا اینم از من،نمیخوای ادب یاد بگیری؟پسر من ازت بزرگترما...
باکوگو:نورا جای خود دارد...تو فقط یه شیطانی
ثورا:همین مونده تو اینارو به من بگی...
باکوگو:حالا هرچی....
ثورا:تو چرا انقد بامن راحتی ها ؟
باکوگو:نمیدونم...شاید...چون تورو نورا میبینم...که البته خبرت حقت نیست...
ثورا:اینو تو اون کلت فرو کن...من نورا نیستم...من ثورا،الهه رعد و دشمن توی احمق هستم نه دوستت،علاقه ای هم به دوست بودن باهات ندارم و اینو بفهم که من کم کم نابودت میکنم...
اینارو با لحن تاریکی گفتم و ازش دور شدم
اَه،پسره ی الدنگ لندهور بگیرم بکوبمش به دیوار بعد کلشو بکنم با جمجمش جا شکلاتی درست کنم بزارم جلو ننه باباش،بدنشم به عنوان کیسه بوکس میزارم تو باشگاه هروز بهش مشت میزنم،آخخخ که چه حالی بده مرتیکه
_آمممم داری به کی فحش میدی؟
با صدای نازک یه دختر برگشتم... یا امام محمد باقر اصغرزاده کبری محمد نقی ایرانی...عه چرا یهو رفتم ایران...ولش کن،یاااااااا خدااااااااااا این چرا انقدررررررر آرایش دارهههه؟؟؟... اصلاً چرا کل صورتش صورتیهههههههههه،وایییی لباساشم صورتیه،عوق چندشم شدددد ایییی. دختره نچسب با این صداش،هی اووممم آمممم اههه میکنه چندشششش یکی ندونه انگار همین الان با یکی رو کار بوده..عه وا من چقدر بی ادب شدم این روزا
_آمممم خانوم؟؟؟
وای بهش بگین حرف نزنههههههه...عه...من نیم ساعته زل زدم به این کل الصورتی...
صدامو صاف کردم. گفتم
ثورا:بله؟
_هیچی،خب امممم،من خب امممم میدونی؟؟؟مننچ
ثورا:،جون بکن
_وا..بی ادب...
ثورا:هیکلته...
_چیگفتی؟
- ۴۹۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط