نجوای ماه در آغوش شیطان
نجوایِ ماه در آغوش شیطان
پارت ۱۱
با چشمانی که از شدت خشم سرخ شده بودند و اسلحهای که هنوز از لولهاش دود بلند میشد، در چهارچوب در ایستاده بود. او وقتی متوجه ناپدید شدن ات شده بود، کل شهر را زیر و رو کرده بود.
جونگکوک بدون معطلی به سمت دو مرد دیگر شلیک کرد. او مثل یک درنده به سمت کسی که هنوز موهای ات را در دست داشت حمله برد و با یک حرکت حرفهای او را کنار زد.
ات که از دیدن این صحنه شوکه شده بود، به سمت جونگکوک دوید. او هقهق میکرد و سرش را به کمر جونگکوک فشار میداد.
جونگکوک با لمسِ ات، ناگهان خشکش زد. نفسنفس میزد و مشت خونآلودش در هوا معلق ماند. او به آرامی چرخید و به چهره وحشتزده ات نگاه کرد. خشمش در لحظهای فروکش کرد و جایش را به یک نگرانیِ خردکننده داد.
او ات را به دیوار چسباند و تمام بدنش را با دستهای لرزانش لمس کرد تا مطمئن شود زخمی نشده است.
— «احمق! نگفتم بدون من جایی نرو؟ میدونی اگه بلایی سرت میآوردن من چه بلایی سر این شهر میآوردم؟»
صدایش بلند بود و میلرزید. او ناگهان ات را محکم در آغوش گرفت و سرش را در گودی گردن او فرو برد.
— «دیگه هیچوقت... هیچوقت بدون من جایی نرو. من بدون صدایِ سکوتت میمیرم، ات.»
او سپس با لحنی سرد به بادیگاردهایی که تازه رسیده بودند دستور داد: «این آشغالها رو بگیرید.»
جونگکوک ات را بلند کرد و به سمت ماشین برد. او در تمام طول مسیر، دست ات را چنان محکم گرفته بود که انگار میترسید اگر رهایش کند، او ناپدید شود.
وقتی به عمارت رسیدند، فضای خانه از سنگینی خشم و نگرانی جونگکوک منجمد شده بود. او بدون اینکه کلمهای حرف بزند، ات را که هنوز از ترس میلرزید، مستقیماً به اتاق خواب بزرگش برد و در را با صدای مهیبی پشت سرشان قفل کرد.
جونگکوک کتش را با عصبانیت روی زمین پرت کرد و به سمت ات برگشت. چشمانش مثل دو گوی آتشین میدرخشیدند. او با قدمهای بلند به ات نزدیک شد و او را بین تخت و هیکل درشت خودش محصور کرد.
پارت ۱۱
با چشمانی که از شدت خشم سرخ شده بودند و اسلحهای که هنوز از لولهاش دود بلند میشد، در چهارچوب در ایستاده بود. او وقتی متوجه ناپدید شدن ات شده بود، کل شهر را زیر و رو کرده بود.
جونگکوک بدون معطلی به سمت دو مرد دیگر شلیک کرد. او مثل یک درنده به سمت کسی که هنوز موهای ات را در دست داشت حمله برد و با یک حرکت حرفهای او را کنار زد.
ات که از دیدن این صحنه شوکه شده بود، به سمت جونگکوک دوید. او هقهق میکرد و سرش را به کمر جونگکوک فشار میداد.
جونگکوک با لمسِ ات، ناگهان خشکش زد. نفسنفس میزد و مشت خونآلودش در هوا معلق ماند. او به آرامی چرخید و به چهره وحشتزده ات نگاه کرد. خشمش در لحظهای فروکش کرد و جایش را به یک نگرانیِ خردکننده داد.
او ات را به دیوار چسباند و تمام بدنش را با دستهای لرزانش لمس کرد تا مطمئن شود زخمی نشده است.
— «احمق! نگفتم بدون من جایی نرو؟ میدونی اگه بلایی سرت میآوردن من چه بلایی سر این شهر میآوردم؟»
صدایش بلند بود و میلرزید. او ناگهان ات را محکم در آغوش گرفت و سرش را در گودی گردن او فرو برد.
— «دیگه هیچوقت... هیچوقت بدون من جایی نرو. من بدون صدایِ سکوتت میمیرم، ات.»
او سپس با لحنی سرد به بادیگاردهایی که تازه رسیده بودند دستور داد: «این آشغالها رو بگیرید.»
جونگکوک ات را بلند کرد و به سمت ماشین برد. او در تمام طول مسیر، دست ات را چنان محکم گرفته بود که انگار میترسید اگر رهایش کند، او ناپدید شود.
وقتی به عمارت رسیدند، فضای خانه از سنگینی خشم و نگرانی جونگکوک منجمد شده بود. او بدون اینکه کلمهای حرف بزند، ات را که هنوز از ترس میلرزید، مستقیماً به اتاق خواب بزرگش برد و در را با صدای مهیبی پشت سرشان قفل کرد.
جونگکوک کتش را با عصبانیت روی زمین پرت کرد و به سمت ات برگشت. چشمانش مثل دو گوی آتشین میدرخشیدند. او با قدمهای بلند به ات نزدیک شد و او را بین تخت و هیکل درشت خودش محصور کرد.
- ۲.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط