از وقتی که به این مدرسه اومده بودم بهم لقب عجیب غریب داده بودن ...

𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹
از وقتی که به این مدرسه اومده بودم، بهم لقب‌ عجیب غریب داده بودن. چون زورشون به من می‌رسید، منو مجبور به کارایی میکردن که خودم علاقه‌ای بهشون نداشتم. تا اینکه یه روز تصمیمی گرفتم که زندگیم رو تغییر بده. سعی کردم قوی باشم و توی چشم‌هاشون وایستم، اما هیچ‌کس نمی‌دونست شاید من همون آدمی باشم که همه فکر می‌کنن… ضعیف.
یه روز وقتی مثل همیشه قلدرا با لحن تمسخرآمیزی بهم دستور دادن، دیگه به حرفاشون گوش ندادم و تاییدشون نکردم،یه جوری موفق شدم که دیگه کسی جرات نداشت بهم زور بگه. اما یه روز، ویدیویی از من توی مدرسه پخش شد که نه تنها آبروم رو برد، بلکه حتی مدیرم اخراجم کرد.
نمیدونستم چجوری باید این موضوع رو به پدرم بگم. از بچگی فقط کنار پدرم زندگی کرده بودم. وقتی وارد خونه شدم، پدرمپشت به من روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد.بی‌توجه بهش به سمت اتاقم رفتم و دستگیره در رو گرفتم که ناگهان با پوزخندی لب زد:
_ مدرسه چطور بود؟
چیزی نگفتم و در رو باز کردم.که تلویزیون یزیون رو خاموش کرد و بلند شد.
_ چیزی برای گفتن نداری؟
نفسمو با لرز بیرون دادم.قبل از اینکه چیزی بگم، پدرم فیلمی که باعث اخراجم شدنم بود رو به من نشون داد. توی ویدیو، من کنار یه پسر دیگه بودم و درحال..(همون اهم)
پدرم با چهره‌ای عصبی، پوزخندی زد. یه دفعه به سمت من اومد و بدون اینکه حرفی بزنه، با یه سیلی محکم من و روی زمین انداخت. صورتم قرمز شد، دستم رو روی گونه کبودم گذاشتم و اشک‌هام توی چشمام حلقه زد.
_ حال بهم زنی... دیگه نمی‌خوام ببینمت. همین حالا برو بیرون.
_ تو... تو چطور پدری هستی؟ چطور می‌تونی منو بیرون کنی؟ من... من واقعا بی‌تقصیرم. اون کسی که تو ویدیو بود من نبودم... *بغض
_ نمره‌هات چی؟ در مورد اون‌ها چی میگی؟ دیدی که چطور پول خرج کردم که این نمره‌ها رو بیاری؟ برام مهم نیست مقصر کیه... خیلی وقت بود می‌خواستم یه بهونه پیدا کنم و از دستت راحت بشم.
_ حالم ازت بهم می‌خوره. هیچ وقت باورم نکردی... هیچ وقت برام پدری نکردی...
_ می‌دونی چیه؟ کاش اصلا به دنیا نمیومدی. الان هم میری و وسایلتو جمع می‌کنی و از اینجا میری... حالا *داد
با قدم‌های بلند و محکم از پله‌ها بالا رفت و کوک رو که روی زمین افتاده بود تنها گذاشت. خونه از سکوت عجیبی پر شده بود و کوک با اشک هایی که تند تند از گونه هاش سرازیر میشدن و نمی‌تونست کنترلشون کنه وسایلشو جمع می‌کرد. بدون هیچ خداحافظی، هودیش رو پوشید و در حالی که در رو پشت سرش می‌بست، از خونه بیرون رفت.
دیدگاه ها (۶)

𝓹𝓪𝓻𝓽 ₂بارون می‌بارید و باد،برگ هارو از روی زمین جا‌به‌جا می‌...

𝓹𝓪𝓻𝓽 ³بی‌جون توی بغل مرد افتاده بود... _هی؟ باهام حرف بزن......

داستانی که قراره رازهای پنهان قلب‌هارو فاش کنه..تعداد پارت ه...

اگر فیک تهکوک بزارم حمایت می‌کنید؟

Part:31. #ریاست.عشق+خوب درستش کنی...

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

#سناریو #درخواستی#چندپارتیپارت ۵وقتی توی اتاق خوابمونیم که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط