من و دل
من و دل
گفتم که دلا بگذر،زین بلایِ جان سوزش
گفتا که بسوزاندم،چشمانِ جهان سوزَش
گفتم به چه می نازی،بودنش تو حاشا کن
گفتا که چه دانی زان،نازِ خانمان سوزش
گفتم زِ چه افتادی،در سکوتِ مرموزش
گفتا که چه میدانی،مژگانِ دهان دوزش
گفتم به درونْ آتش،از بهرِ چه سوزانی
گفتا که چه میدانی،از عشقِ نهان سوزَش
گفتم که چرا اینسان،نالان و به این روزی
گفتا که چه میدانی،زان رویِ چنان روزَش
گفتم که رها گردی،از داغِ جفا کارَش
گفتا که چه دانی زان،داغِ کهکشان سوزَش
گفتم که دلا بگذر،زین بلایِ جان سوزش
گفتا که بسوزاندم،چشمانِ جهان سوزَش
گفتم به چه می نازی،بودنش تو حاشا کن
گفتا که چه دانی زان،نازِ خانمان سوزش
گفتم زِ چه افتادی،در سکوتِ مرموزش
گفتا که چه میدانی،مژگانِ دهان دوزش
گفتم به درونْ آتش،از بهرِ چه سوزانی
گفتا که چه میدانی،از عشقِ نهان سوزَش
گفتم که چرا اینسان،نالان و به این روزی
گفتا که چه میدانی،زان رویِ چنان روزَش
گفتم که رها گردی،از داغِ جفا کارَش
گفتا که چه دانی زان،داغِ کهکشان سوزَش
- ۱.۳k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط