چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند

چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند
یک مرد، با قلبی، ز جنس سنگ می دانند
با مردم دنیا، ندارم سازشی، من را...
با خویشتن هم، دائما در جنگ می دانند
اشعار من، وقتی ملاک مردم دنیاست
من را، یکی بی درد و شوخ و شنگ، می دانند
حال مرا، مردم نمی فهمند، دردم را...
افسرده های خسته و دلتنگ، می دانند
آنها، که مثل من، تمام عمر را، یکسر
خوردند، چوب دانش و فرهنگ، می دانند
"کنج قفس، می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند
دیدگاه ها (۱)

طلوع می کنی، از مغرب جهان دلمسپیده می شود انگار ، آسمان دل...

بلبلان از بوی گل مستندو ما از روی دوستدیگران از ساغر وساقیو ...

من غرق تماشایت! در کوی خیالات و...تو دسته گلی در دست! احوال ...

گر بیایی دهـمت جان ور نیایی کُشدم غم.من که بایست بمیرم چه بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط