دلـم می نـویسـد بـه تنهـایـی ام

دلـم می نـویسـد بـه تنهـایـی ام

درین شب که من مست لالایی ام

تو ای دوست، گفتی که خوشتر نویس

نـبـیـن پـس دو چـشمـان بـارانی ام

کـُند خنده دردی به ظـاهر دوا

چـه بـاید کـنم درد پـنهـانی ام؟

چرا درب میخانه ها باز نیست؟

چرا این چنین در پی ساقی ام؟

چرا بـاد، بـد شـد بـه میـخـوارگی؟

چرا کوزه بشکست و من شاکی ام؟

سرش را تـکان داد، یعنی برو

هر آنکس که آمد کند یاری ام

نمی خـواهـم این آخر ِ قـصـه را

چرا او برفته است و من باقی ام؟

چرا هیچ کس پـاسخـم را نـداد؟

جماعت! منم چون شما شاکی ام...
دیدگاه ها (۱۰)

خوب می دانم بعد از "تو"دیگر هیچ وقتآن آدم قبل نخواهم بودنه ا...

اگه دوست داشت چرا رفت؟؟؟چرا باعث اشک چشمت شد؟؟؟چرا باعث دلتن...

هواللهم، في زمنٍ يتباهى فيه الآخرون بالانحلال، امنحني نعمةَ ...

به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم....سرم را لحظه‌ی آخر به ز...

☕️🥨چای؟قهوه؟نسکافه؟‌نمی‌دانم!هر کدام دیرتر خنک و تمام شودتا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط