دیشب با خدا دعوایم شد.

دیشب با خدا دعوایم شد.
باهم قهر کردیم.
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم و گوشه ای نشستم . . .
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدارشدم
مادرم گفت:
نمی دانی ازدیشب تاصبح
چه"" بارانی "" می آمد.
دیدگاه ها (۳)

رمان

همسر غیره منتظره

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

forced by your side به اجبار کنار تو part:12+چشم اجومارفتم ا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part20چشامو بستم و از خستگی زرتی خوابم برد صب...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۱----------------------------------------⭐🌕...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

part 9

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط