دیشب با خدا دعوایم شد.
دیشب با خدا دعوایم شد.
باهم قهر کردیم.
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم و گوشه ای نشستم . . .
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدارشدم
مادرم گفت:
نمی دانی ازدیشب تاصبح
چه"" بارانی "" می آمد.
باهم قهر کردیم.
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد
رفتم و گوشه ای نشستم . . .
چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدارشدم
مادرم گفت:
نمی دانی ازدیشب تاصبح
چه"" بارانی "" می آمد.
- ۱.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط