قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت پنجاه هفتم

جونگکوک: می‌بینی؟ همه چی درست شد.

لی لی: آره. به لطف تو.

جونگکوک: به لطف خودمون. همه مون.

لی لی: جونگکوک...

جونگکوک: جان؟

لی لی: می‌دونی چقدر دوستت دارم؟

جونگکوک: بگو ببینم.

لی لی: به اندازه‌ی همه‌ی ستاره‌هایی که امشب می‌ان. به اندازه‌ی همه‌ی روزایی که پیش رو داریم. به اندازه‌ی...

جونگکوک: (لبخند زد) به اندازه‌ی بوسه‌های فردا؟

لی لی: (خندید) آره. به اندازه‌ی اونا.

لبامون به هم رسید. آروم. عمیق. پر از عشق.

تهیونگ از پشت پیشخوان نگاهمون می‌کرد. لبخند زد. یه لبخند غمگین. بعد برگشت به کارش.

---

شب - خونه‌ی من و جونگکوک

توی بالکن وایساده بودیم. ماه کامل بود. ستاره‌ها می‌درخشیدن.

جونگکوک: لی لی...

لی لی: جان؟

جونگکوک: (زانو زد) من قول داده بودم یه روز بهت انگشتر بدم.

اشک توی چشمام جمع شد.

جونگکوک: امروز اون روزه. (انگشتر رو از جیبش درآورد) لی لی... می‌خوای تا آخر عمر با من بمونی؟

لی لی: (گریه کرد) آره... آره جونگکوک. همیشه.

انگشتر رو کرد توی انگشتم. برق زد زیر نور ماه.

بلند شد و بغلم کرد. بعد لبامون...

روی هم قرار گرفت آرام بوسه فرانسوی را زیر نور ماه شروع کردیم.

------------
اون لایک رو نزنی حلالت نمی کنم
دیدگاه ها (۷)

☕ قهوه تلخ☕️پنجاه هشتم---یک سال بعد...دنیا عوض شده بود. نه، ...

☕ قهوه تلخ ☕️پارت پنجاه نهم---کافه‌ی قهوه تلخ - ساعت ۵ عصرکا...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه ششمجنا: من آدمایی که عوض می‌شن رو دوس...

جیگرام این فیک نویس زیبا رو فالو کنید خیلی رمانش قشنگ پیجش ع...

☕ قهوه تلخ☕️شصت یکم عکس که افتاد، همه خندیدیم. توی عکس، همه ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط