پارت 2

پارت 2
در باز شد و نامجون سرشو آورد داخل. یه پاکت خریدمجله‌ایِ شیک و بزرگ از یه برند معروف تو دستش بود. کمی خجالت‌زده لبخند زد و چال گونه‌اش افتاد:

«سلام... مزاحم که نیستم؟»

تو با لبخند از پشت میز بلند شدی: «سلام نامجون‌شی! نه اصلاً، بیا تو. چیزی شده؟»

نامجون اومد داخل، دستشو پشت گردنش کشید و پاکت رو گذاشت روی میزت. نگاهشو کمی دزدید و گفت: «راستش... بابت دیشب هنوزم خیلی عذاب وجدان داشتم. اون لباست کلاً خراب شد. برای همین امروز صبح قبل از اینکه بیام کمپانی، رفتم اینو برات گرفتم. امیدوارم سایزش خوب باشه و خوشت بیاد... یعنی... حداقل جبران دیشب بشه.»

تو با تعجب به پاکت نگاه کردی و بازش کردی. داخلش یه بافت بسیار خوش‌رنگ، نرم و فوق‌العاده شیک بود که دقیقاً با سلیقه‌ت جور درمی‌اومد.

«وای نامجون‌شی... این خیلی قشنگه! ولی واقعاً نیازی نبود این‌کارو بکنی، من اصلاً ناراحت نشده بودم!»

نامجون یه لبخند خجالتی زد، دستاشو تو جیب شلوارش فرو برد و با لحنی که سعی می‌کرد خیلی معمولی به نظر برسه، ولی ته صداش استرس معلوم بود گفت: «نه بابا، وظیفه‌ام بود... در واقع، گفتم شاید این‌جوری بتونم کاری کنم که هروقت به من نگاه می‌کنی یاد قهوه داغ و خرابکاری نیفتی!»

یه لحظه چشماش تو چشمات گره خورد و سریع نگاهشو انداخت زمین: «خب... من دیگه برم، بچه‌ها منتظرن برای تمرین. مبارکت باشه!»

نامجون با عجله و کمی ناشیانه چرخید که بره، اما موقع بیرون رفتن شونه‌اش محکم خورد به چهارچوب در! کمی آخ گفت، سریع خودشو جمع‌وجور کرد و با یه لبخند دستپاچه دستشو تکون داد و رفت بیرون.

تو همون‌طور که بافت نرم رو تو دستت گرفته بودی، به درِ بسته نگاه کردی و ناخودآگاه لبخند زدی؛ هنوز اصلاً قلبت خبر نداشت اون لیدرِ جدی و نابغه گروه، جلوی تو انقدر بی‌دفاع و دستپاچه‌ست!....

نظرتون خوشگلا ؟
دیدگاه ها (۱)

پارت سه نامجون همین‌طور که شونه‌شو می‌مالید و از چارچوب در ف...

پارت چهار جونگ‌کوک از جاش پرید، ادای نامجون رو درآورد که دست...

پارت 1پشت صحنه کنسرت مثل همیشه آخر دیوانه‌خونه بود. صدای کوب...

از حرکت تهیونگ سمت سینک خنده‌م گرفت و آستین تیشرتش رو کشیدم:...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط