چراولمنمیکنی
#چرا_ولم_نمیکنی
#part4
هیونجین هنوز به کلمهی «پنجره» فکر میکرد.
انگار این واژه بیش از حد ساده بود برای چیزی که سالها طول کشیده بود تا بسازد. دیوارهایش تصادفی بالا نرفته بودند. آجر به آجر، با دقت، با حسابوکتاب. نه از روی ضعف—از روی بقا.
«شما خیلی راحت دربارهی خراب کردن دیوار حرف میزنید.»
صدایش آرام بود، اما زیر آن لرزش نامحسوسی جریان داشت.
«وقتی چیزی تنها چیزیه که نگهت داشته سر پا… خراب کردنش حماقته.»
فلیکس بدون اینکه حالت بدنش را تغییر دهد گفت:
«من نگفتم خرابش کنید. گفتم شاید لازم نباشه تنهایی پشتش بایستید.»
هیونجین نگاهش کرد. مستقیم. طولانی.
اینبار در نگاهش چالش نبود—سنجش بود. انگار میخواست بفهمد این مرد روبهرویش چقدر طاقت دارد.
«شما فکر میکنید من میترسم.»
کمی مکث کرد.
«من نمیترسم. من فقط اشتباه تکراری نمیکنم.»
فلیکس آهسته پرسید:
«چه اشتباهی؟»
و این همان لحظهای بود که اتاق تغییر کرد.
انگشتان هیونجین از هم باز شدند. برای اولین بار، دستهایش حالت تدافعی نداشتند. به کف دستش خیره شد، انگار چیزی آنجا نوشته شده باشد.
«اعتماد.»
کلمه را با لحنی گفت که بیشتر شبیه اعتراف بود تا پاسخ.
«وقتی یه بار همهچیزتو روی اعتماد میذاری… و بعدش میفهمی فقط ابزار بودی، یه تجربه، یه اشتباه قابل حذف… دیگه قهرمانبازی درنمیاری.»
فلیکس چیزی نگفت. فقط گوش داد. دقیق. بیقضاوت.
هیونجین ادامه داد:
«من همیشه آدم کنترلگری بودم. همیشه جلوتر از بقیه فکر میکردم. ولی یه بار… یه بار گذاشتم یکی جلوتر از من باشه. و نتیجهش؟»
پوزخند زد.
«نتیجهش این شد که فهمیدم قابل جایگزینم.»
کلمهی آخر را آهستهتر گفت.
قابل. جایگزین.
و آنجا بود که فلیکس اولین شکاف واقعی را دید. نه در غرورش. در ترسش.
«پس دیوار رو ساختید… چون نمیخواستید دوباره قابل جایگزین باشید.» فلیکس آرام گفت.
هیونجین بالاخره نگاهش کرد—و این بار هیچ یخی در آن نبود. فقط خستگی.
«نه.»
مکث.
«چون نمیخواستم دوباره کسی بفهمه چقدر میتونه منو نابود کنه.»
سکوت.
اما این سکوت، سنگین نبود. عمیق بود.
فلیکس کمی به جلو خم شد.
«آقای هوانگ… اینکه کسی بتونه به شما آسیب بزنه، به این معنی نیست که ضعیفید. فقط یعنی انسانید.»
هیونجین لبخند نزد. اما چیزی در صورتش نرم شد.
«انسان بودن زیادی هزینه داره.»
فلیکس جواب داد:
«بیاحساس بودن هم همینطور.»
و برای چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدند.
هیونجین نفس آرامی کشید.
نه عمیق. نه نمایشی. فقط واقعی.
«پنجره رو باز نمیکنم.»
نگاهش را از فلیکس نگرفت.
«ولی… شاید پردهشو یه ذره کنار بزنم.»
فلیکس خیلی آرام سر تکان داد.
«برای امروز، همین کافیه.»
و برای اولین بار، وقتی هیونجین از جا بلند شد، حالت بدنش شبیه کسی نبود که آمده وقتش را تلف کند.
شبیه کسی بود که… دارد فکر میکند.
---
#part4
هیونجین هنوز به کلمهی «پنجره» فکر میکرد.
انگار این واژه بیش از حد ساده بود برای چیزی که سالها طول کشیده بود تا بسازد. دیوارهایش تصادفی بالا نرفته بودند. آجر به آجر، با دقت، با حسابوکتاب. نه از روی ضعف—از روی بقا.
«شما خیلی راحت دربارهی خراب کردن دیوار حرف میزنید.»
صدایش آرام بود، اما زیر آن لرزش نامحسوسی جریان داشت.
«وقتی چیزی تنها چیزیه که نگهت داشته سر پا… خراب کردنش حماقته.»
فلیکس بدون اینکه حالت بدنش را تغییر دهد گفت:
«من نگفتم خرابش کنید. گفتم شاید لازم نباشه تنهایی پشتش بایستید.»
هیونجین نگاهش کرد. مستقیم. طولانی.
اینبار در نگاهش چالش نبود—سنجش بود. انگار میخواست بفهمد این مرد روبهرویش چقدر طاقت دارد.
«شما فکر میکنید من میترسم.»
کمی مکث کرد.
«من نمیترسم. من فقط اشتباه تکراری نمیکنم.»
فلیکس آهسته پرسید:
«چه اشتباهی؟»
و این همان لحظهای بود که اتاق تغییر کرد.
انگشتان هیونجین از هم باز شدند. برای اولین بار، دستهایش حالت تدافعی نداشتند. به کف دستش خیره شد، انگار چیزی آنجا نوشته شده باشد.
«اعتماد.»
کلمه را با لحنی گفت که بیشتر شبیه اعتراف بود تا پاسخ.
«وقتی یه بار همهچیزتو روی اعتماد میذاری… و بعدش میفهمی فقط ابزار بودی، یه تجربه، یه اشتباه قابل حذف… دیگه قهرمانبازی درنمیاری.»
فلیکس چیزی نگفت. فقط گوش داد. دقیق. بیقضاوت.
هیونجین ادامه داد:
«من همیشه آدم کنترلگری بودم. همیشه جلوتر از بقیه فکر میکردم. ولی یه بار… یه بار گذاشتم یکی جلوتر از من باشه. و نتیجهش؟»
پوزخند زد.
«نتیجهش این شد که فهمیدم قابل جایگزینم.»
کلمهی آخر را آهستهتر گفت.
قابل. جایگزین.
و آنجا بود که فلیکس اولین شکاف واقعی را دید. نه در غرورش. در ترسش.
«پس دیوار رو ساختید… چون نمیخواستید دوباره قابل جایگزین باشید.» فلیکس آرام گفت.
هیونجین بالاخره نگاهش کرد—و این بار هیچ یخی در آن نبود. فقط خستگی.
«نه.»
مکث.
«چون نمیخواستم دوباره کسی بفهمه چقدر میتونه منو نابود کنه.»
سکوت.
اما این سکوت، سنگین نبود. عمیق بود.
فلیکس کمی به جلو خم شد.
«آقای هوانگ… اینکه کسی بتونه به شما آسیب بزنه، به این معنی نیست که ضعیفید. فقط یعنی انسانید.»
هیونجین لبخند نزد. اما چیزی در صورتش نرم شد.
«انسان بودن زیادی هزینه داره.»
فلیکس جواب داد:
«بیاحساس بودن هم همینطور.»
و برای چند ثانیه، هیچکدام حرف نزدند.
هیونجین نفس آرامی کشید.
نه عمیق. نه نمایشی. فقط واقعی.
«پنجره رو باز نمیکنم.»
نگاهش را از فلیکس نگرفت.
«ولی… شاید پردهشو یه ذره کنار بزنم.»
فلیکس خیلی آرام سر تکان داد.
«برای امروز، همین کافیه.»
و برای اولین بار، وقتی هیونجین از جا بلند شد، حالت بدنش شبیه کسی نبود که آمده وقتش را تلف کند.
شبیه کسی بود که… دارد فکر میکند.
---
- ۲۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط