می دونم، یه کم دیره واسه بو کردن کودکانه گل های باغچه، وا

می دونم، یه کم دیره واسه بو کردن کودکانه گل های باغچه، واسه خوندن تصنیف های کوچه بازار، واسه جوونی کردن، واسه به انتظار نشستن، حتی اگه تهش پشیمونی باشه. اما هنوز هم اون کوچه قدیمی و پنجره متروک شاه نشین خونه پدری خوب بهانه ایه واسه اینکه بتونم خودمو لا به لای خاطرات دیروزم ببینم و یادم بره تنهایی و بی خبری را با دل این روزام چه کار کرده. پنجره ای که حالا دیگه اونم شبیه من شده طفلک. که دیگه حتی کسی نمی تونه بخار رو از روش پاک کنه. همون پنجره که هر روز عصر این طرفش به انتظار می نشستم تا سر و کله بچه های محل پیدا بشه برای یه بازی جانانه. پنجره ای که ازش حیات ساده و صمیمی خونمون پیدا بود و قصه دیگ نظری و صف کشیدن اهل محل واسه گرفتنش. شیطنت های بچگیمو کودکانه هایی که امروز دیگه اسیر خاطره شدن. بی خیال رفیق. رسم روزگاره دیگه!

#رادیوهفت
دیدگاه ها (۱)

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 2صبح روز بعدجین پشت میز کارش نشسته بو...

جدایی

بامااطلاعات خودراافزایش دهید *تشکرازلایک و حضورتون*

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 30چند ماه بعد...جنگ رسماً پایان ...

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت۹ _____________________✨🌝✨__...

part 33&دوست دارم زودتر بزرگ بشمهر کس بعد این حرف واکنش متفا...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

007-پنهان در مه - پارت ۶۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط