ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه .
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه.
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . اینقده بالا پایین پرید خسته شد وخوابیـــد .
دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش
اون تو ، قهر کرده و خودشو زده به خواب...
این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.
دوستشون داریم و دوستمون دارند، ولی ما رو نمی فهمند
و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنن...
دیدگاه ها (۳)

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

دوباره پست کردم چون اطلاعات اوسی هام بود دوباره نوشتم سر این...

پارت ۱۹۷

آخرین بحث پارت ۲۱

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بودجونگ‌کوک هنوز برگه را در...

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط