عاشقانه ای در دهه ۵۰
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۷۷
ویو املیا
با پرتوی نور خورشید از خواب بیدار شدم و رفتم حموم تا یه ذره جون بگیرم ولی چون به عجله ای اومدم با خودم لباسی نیاوردم به آلیا گفتم چند دست لباس از لباسای خودش برام بیاره ، وقتی پوشیدمشون از اتاق اومدم بیرون و رفتم به خاله شری و آلیا سری بزنم ، وارد آشپزخونه شدم دیدم که دارن برای صبحونه حاضر میشن رفتم بهشون کمک کردم
> دخترم لازم نیست کاری کنی ، برو استراحت کن
+ استراحت کردم به اندازه کافی الان میخوام کمکتون کنم
* بانوی من ۳ ساعت بیشتر نخوابیدین
+بیشتر از اون نمیتونم استراحت کنم
* اخه .....
> اصرار نکن عزیزم بزار هر طور راحته انجام بده ........دخترم املیا اینجا خونه خودته هر کاری میخوای انجام بده
خنده ای کردیم و مشغول کار شدیم ، دو ساعت بعد وقت صبحونه شد ولی به جز من و ملکه کسه دیگه نیومده بود
+ ملکه پادشاه نمیایین صبحونه
€ تو چه جوری دختری هستی که نمیدونی پدرت مریضه
+مریضه ؟
€ بله
چه جوری پدرم مریض شده ؟ چرا چیزی بهم نگفته بودن ؟الان حالش چطوره ؟ همه این سوالا تو ذهنم مرور میشد تا اینکه صبحونه تموم شد و رفتم از خاله شری بپرسم
> بعد از اینکه خواهرات ازدواج کردن پادشاه شدید بد احوال شدن وقتی پزشک آوردیم گفتن قلبش ضعیف شده
+اونوقت چرا به من نگفتین
> برات نامه نوشتم مگه به دستت نرسیده؟
+نه........حالا اینا مهم نیست الان حالش چطوره؟
> بد نیستن ولی قبول نمیکنن دارو هاشون رو بخورن
به سینی کنارش اشاره کرد
> نگاه کن بهش دستم نزده
سینی رو برداشتم
> کجا میری عزیزم
+بزار منم امتحان کنم ببینم میخوره
رفتم سمت اتاقش در زدم و بعدش وارد اتاق شدم ، پدرم رو تخت دراز کشیده بود و پشت به در بود
£ مگه نگفتم نمیخورم ( صدای بلند )
+ولی باید برای درمانتون بخورین
برگشت و با دیدنم بلند شد و روی تخت نشسته ، کنارش نشستم وقاشقی که تو سینی بود رو وارد سوپ کردم و به سمتش گرفت
£ اینجا چیکار میکنی؟
+بخورین بعد بهتون میگم
€ یا میگی یا از اتاق برو بیرون
قاشق رو آوردم پایین و تو چشماش نگاه کردم و گفت
+ شوهرم به خاطر فرانسه رفته جنگ ، میدونین که ، تعدا سربازاش هم خیلی کم تر از سربازای آلمانی ......
£ خب ؟
+اومدم بگم که اگر بشه سد اب رو بازسازی کنین تا .....
£ باشه
+ باشه ؟
£ دارم به زبان دیگه ای حرف میزنم که نفهمی .....برو به ژنرال هنری بگو تا کارا رو انجام بده
از خوشحالی بال درآوردم و از لپش محکم بوسیدم مطمئن بودم از این رفتارم کُپ کرده بود . سریع رفتم و به ژنرال هنری همه چی رو گفتم اول کمی مخالفت کرد ولی بعدش قبول کرد و کارگران رو جمع کردن و رفتن تا سد اب رو بازسازی کنن منم برای نظارت روی کار همراهشون میرفتم...........................
پارت ۷۷
ویو املیا
با پرتوی نور خورشید از خواب بیدار شدم و رفتم حموم تا یه ذره جون بگیرم ولی چون به عجله ای اومدم با خودم لباسی نیاوردم به آلیا گفتم چند دست لباس از لباسای خودش برام بیاره ، وقتی پوشیدمشون از اتاق اومدم بیرون و رفتم به خاله شری و آلیا سری بزنم ، وارد آشپزخونه شدم دیدم که دارن برای صبحونه حاضر میشن رفتم بهشون کمک کردم
> دخترم لازم نیست کاری کنی ، برو استراحت کن
+ استراحت کردم به اندازه کافی الان میخوام کمکتون کنم
* بانوی من ۳ ساعت بیشتر نخوابیدین
+بیشتر از اون نمیتونم استراحت کنم
* اخه .....
> اصرار نکن عزیزم بزار هر طور راحته انجام بده ........دخترم املیا اینجا خونه خودته هر کاری میخوای انجام بده
خنده ای کردیم و مشغول کار شدیم ، دو ساعت بعد وقت صبحونه شد ولی به جز من و ملکه کسه دیگه نیومده بود
+ ملکه پادشاه نمیایین صبحونه
€ تو چه جوری دختری هستی که نمیدونی پدرت مریضه
+مریضه ؟
€ بله
چه جوری پدرم مریض شده ؟ چرا چیزی بهم نگفته بودن ؟الان حالش چطوره ؟ همه این سوالا تو ذهنم مرور میشد تا اینکه صبحونه تموم شد و رفتم از خاله شری بپرسم
> بعد از اینکه خواهرات ازدواج کردن پادشاه شدید بد احوال شدن وقتی پزشک آوردیم گفتن قلبش ضعیف شده
+اونوقت چرا به من نگفتین
> برات نامه نوشتم مگه به دستت نرسیده؟
+نه........حالا اینا مهم نیست الان حالش چطوره؟
> بد نیستن ولی قبول نمیکنن دارو هاشون رو بخورن
به سینی کنارش اشاره کرد
> نگاه کن بهش دستم نزده
سینی رو برداشتم
> کجا میری عزیزم
+بزار منم امتحان کنم ببینم میخوره
رفتم سمت اتاقش در زدم و بعدش وارد اتاق شدم ، پدرم رو تخت دراز کشیده بود و پشت به در بود
£ مگه نگفتم نمیخورم ( صدای بلند )
+ولی باید برای درمانتون بخورین
برگشت و با دیدنم بلند شد و روی تخت نشسته ، کنارش نشستم وقاشقی که تو سینی بود رو وارد سوپ کردم و به سمتش گرفت
£ اینجا چیکار میکنی؟
+بخورین بعد بهتون میگم
€ یا میگی یا از اتاق برو بیرون
قاشق رو آوردم پایین و تو چشماش نگاه کردم و گفت
+ شوهرم به خاطر فرانسه رفته جنگ ، میدونین که ، تعدا سربازاش هم خیلی کم تر از سربازای آلمانی ......
£ خب ؟
+اومدم بگم که اگر بشه سد اب رو بازسازی کنین تا .....
£ باشه
+ باشه ؟
£ دارم به زبان دیگه ای حرف میزنم که نفهمی .....برو به ژنرال هنری بگو تا کارا رو انجام بده
از خوشحالی بال درآوردم و از لپش محکم بوسیدم مطمئن بودم از این رفتارم کُپ کرده بود . سریع رفتم و به ژنرال هنری همه چی رو گفتم اول کمی مخالفت کرد ولی بعدش قبول کرد و کارگران رو جمع کردن و رفتن تا سد اب رو بازسازی کنن منم برای نظارت روی کار همراهشون میرفتم...........................
- ۱۳۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط