#امگای_سرکش
#امگای_سرکش
Part:3
صاحب کافه: تهیونگگ اینجا چخبرهه چراا روی زمین قهوه ریختههه
با صدای صاحب کافه شوک ریزی به تهیونگ وارد شد و داخل دلش گفت
تهیونگ: خارتوو گاییدممم با اون صدای ایکبیریتتتت
و بعدش به خودش اومد و روبه صاحب کافه گفت
تهیونگ: الان تمیزش میکنمم
و بعدش به سمت یدونه طی که گوشه کافه بود رفت و کف کافه رو تمیز کرد و بعدش کم کم مشتری ها میومدن امروز از همیشه شلوغ تر بود تهیونگ هم حسابی خسته شده بود بعد از یه عالمه کار کردن کم کم کافه خالی شد تهیونگ هم شروع به تمیز کردن کافه کرد بعدش رو پوشش رو در آورد و از کافه خارج شد و در کافه رو قفل کرد اما وقتی خواست بره یه مرد قول پیکر داشت به سمتش میومد تهیونگ ترسیده بود و آروم زمزمه کرد
تهیونگ: این دیو غول پیکر چرا داره سمت منن میاد
همون مرده نزدیک تهیونگ شد و احترامی گذاشت و گفت
[علامتش & رو میزارم]
&: قربان آقای جئون گفتن که شما در جریان اینکه باید با من به امارتشون بیاین هستین
تهیونگ: عیششش خارشووو
&: چیزی گفتین؟
تهیونگ هول کرد و با اون لکنتی که رو مخ خودش بود گفت
تهیونگ: عاا نه .. نه .. نه
&: پس بریم
و بعدش تهیونگ رو به سمت ماشین هدایت کرد و در عقب رو براش باز کرد و وقتی که سوار شد در رو براش بست و خودش هم سوار ماشین شد و بعد از ده مین به امارت رسید
ویو تهیونگ:
همین که سوار ماشین شدم در صدم ثانیه ماشین رو نگه داشت از ماشین پیاده شدم داخل یه حیاط بزرگ بودم و داشتم کل حیاط و نمای خونه رو دید میزدم
تهیونگ: اوففف پولدار بودن پس اینشکلیهه ، حالا بدم نیست اینجا کار کنم یکمم عشق و حال میکنم(خیلی آروم داشت میگفت)
تهیونگ همینطور که داشت با خودش حرف میزد و نمای خونه رو نگا میکرد متوجه کراشش که البته الان باید رئیس صداش میکرد شد که یه کت و شلوار مشکی شیک تنش بود و یه دستش داخل جیبش بود و با ابهت داشت به سمتش می اومد لرزی داخل بدن تهیونگ افتاد بعد از این که جئون نزدیکش شد کمی صداش رو صاف کرد و گفت
تهیونگ: اهمم .. سلامم
جئون پوزخندی زد و روبه بادیگاردش با یه صدای بم گفت
جئون: همه ی بادیگارد ها و خدمتکار های داخل امارت رو مرخص کن
&: چشم قربان
و بعدش بادیگارد به سمت امارت رفت تا اونا رو مرخص کنه جئون نیم نگاهی به تهیونگ کرد و بعدش دستش رو روی گونه تهیونگ کشید و گفت
جئون: ............
Part:3
صاحب کافه: تهیونگگ اینجا چخبرهه چراا روی زمین قهوه ریختههه
با صدای صاحب کافه شوک ریزی به تهیونگ وارد شد و داخل دلش گفت
تهیونگ: خارتوو گاییدممم با اون صدای ایکبیریتتتت
و بعدش به خودش اومد و روبه صاحب کافه گفت
تهیونگ: الان تمیزش میکنمم
و بعدش به سمت یدونه طی که گوشه کافه بود رفت و کف کافه رو تمیز کرد و بعدش کم کم مشتری ها میومدن امروز از همیشه شلوغ تر بود تهیونگ هم حسابی خسته شده بود بعد از یه عالمه کار کردن کم کم کافه خالی شد تهیونگ هم شروع به تمیز کردن کافه کرد بعدش رو پوشش رو در آورد و از کافه خارج شد و در کافه رو قفل کرد اما وقتی خواست بره یه مرد قول پیکر داشت به سمتش میومد تهیونگ ترسیده بود و آروم زمزمه کرد
تهیونگ: این دیو غول پیکر چرا داره سمت منن میاد
همون مرده نزدیک تهیونگ شد و احترامی گذاشت و گفت
[علامتش & رو میزارم]
&: قربان آقای جئون گفتن که شما در جریان اینکه باید با من به امارتشون بیاین هستین
تهیونگ: عیششش خارشووو
&: چیزی گفتین؟
تهیونگ هول کرد و با اون لکنتی که رو مخ خودش بود گفت
تهیونگ: عاا نه .. نه .. نه
&: پس بریم
و بعدش تهیونگ رو به سمت ماشین هدایت کرد و در عقب رو براش باز کرد و وقتی که سوار شد در رو براش بست و خودش هم سوار ماشین شد و بعد از ده مین به امارت رسید
ویو تهیونگ:
همین که سوار ماشین شدم در صدم ثانیه ماشین رو نگه داشت از ماشین پیاده شدم داخل یه حیاط بزرگ بودم و داشتم کل حیاط و نمای خونه رو دید میزدم
تهیونگ: اوففف پولدار بودن پس اینشکلیهه ، حالا بدم نیست اینجا کار کنم یکمم عشق و حال میکنم(خیلی آروم داشت میگفت)
تهیونگ همینطور که داشت با خودش حرف میزد و نمای خونه رو نگا میکرد متوجه کراشش که البته الان باید رئیس صداش میکرد شد که یه کت و شلوار مشکی شیک تنش بود و یه دستش داخل جیبش بود و با ابهت داشت به سمتش می اومد لرزی داخل بدن تهیونگ افتاد بعد از این که جئون نزدیکش شد کمی صداش رو صاف کرد و گفت
تهیونگ: اهمم .. سلامم
جئون پوزخندی زد و روبه بادیگاردش با یه صدای بم گفت
جئون: همه ی بادیگارد ها و خدمتکار های داخل امارت رو مرخص کن
&: چشم قربان
و بعدش بادیگارد به سمت امارت رفت تا اونا رو مرخص کنه جئون نیم نگاهی به تهیونگ کرد و بعدش دستش رو روی گونه تهیونگ کشید و گفت
جئون: ............
- ۲۲۴
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط