بعد از اینکه شام تمام شد مادرش شروع کرد به جمع کردن میز
بعد از اینکه شام تمام شد، مادرش شروع کرد به جمع کردن میز. جیمین بعد از گفتن «شب بخیر» آرام به سمت اتاقش رفت و خودش را به خوابی دعوت کرد که امیدوار بود آرام باشد.
صبح، با صدای جاروبرقی از خواب پرید.
چشمهایش را با زور باز کرد و با خوابآلودگی روی تخت نشست. موهای بلوند را از جلوی صورتش کنار زد، گوشیاش را برداشت و به ساعت نگاه کرد.
هفت صبح.
آهی خسته کشید. انگار خواب، هنوز دلش نمیخواست رهایش کند. با بیحوصلگی از تخت پایین آمد و از اتاق بیرون رفت. در حالی که زیر لب غر میزد، از پلهها پایین آمد و به سمت مادرش رفت که داشت سالن را جارو میکرد.
— مامان، هفت صبح کی جارو میکشه آخه؟ نمیبینی من خوابم؟
مادرش جاروبرقی را خاموش کرد، دست به سینه ایستاد و با لحن جدی گفت:
— جیمین، خالهت اینا ساعت ده میرسن. باید همهجا مرتب باشه. بعد تو چرا هنوز آماده نشدی، هان؟
بعد بدون اینکه منتظر جوابش بماند، بازوی جیمین را گرفت و هر دو با هم از پلهها بالا رفتند. مادرش تقریباً او را تا اتاقش کشاند، درِ کمد را باز کرد و لباسی را که برایش خریده بود بیرون آورد و دستش داد.
جیمین به لباس سفید و شیکی که توی دستش بود نگاه کرد. زیادی رسمی بود… بیشتر به درد عروسی
میخورد تا یک مهمانی ساده. با تعجب گفت:
— مامان، این لباس برای یه مهمونی ساده زیادی مجلسیه.
مادرش آهی کشید و گفت:
— این لباس برای امروز خیلی مناسبه. خیلی هم قشنگت میکنه.
جیمین با اخم و نصفهنیمه شوخی گفت:
— مامان مگه خواستگاریمه که بخوام همچین لباسی بپوشم؟
مادرش لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر از آنکه ساده باشد، معنیدار بود. بعد با همان نگاه گفت:
— شاید… حالا بپوش. اگه نپوشیش، پدرتو در میارم.
جیمین از این جواب جا خورد. قبل از اینکه بتواند چیزی بپرسد، مادرش از اتاق بیرون رفت و او را با هزار تا سؤالِ بیجواب تنها گذاشت.
بعد از چند دقیقه، جیمین لباس را پوشید و کمی آرایش کرد. جلوی آینه ایستاد.
واقعاً زیبا شده بود. موهای طلاییاش روی پیشانیاش ریخته بود و برقلبی که زده بود، لبهایش را برجستهتر و لطیفتر نشان میداد. بدن ریزهمیزهاش توی آن کتوشلوار سفید، ظریف و دلنشین به نظر میرسید. چشمهای آبیاش با خط چشم نازکی که کشیده بود، گیراتر شده بودند.
برای چند ثانیه فقط به انعکاس خودش توی آینه نگاه کرد… انگار داشت نسخهای از خودش را میدید که کمتر میشناخت.
با صدای مادرش که از پایین صدا زد «جیمین، بیا پایین»، نگاهش را از آینه گرفت. از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد.
مادرش همین که او را دید، لبخند پهنی روی لبش
نشست. جلو آمد و جیمین را محکم در آغوش گرفت؛
انگار داشت چیزی را میدید که مدتها منتظرش بود
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
#Honey_Fiction
صبح، با صدای جاروبرقی از خواب پرید.
چشمهایش را با زور باز کرد و با خوابآلودگی روی تخت نشست. موهای بلوند را از جلوی صورتش کنار زد، گوشیاش را برداشت و به ساعت نگاه کرد.
هفت صبح.
آهی خسته کشید. انگار خواب، هنوز دلش نمیخواست رهایش کند. با بیحوصلگی از تخت پایین آمد و از اتاق بیرون رفت. در حالی که زیر لب غر میزد، از پلهها پایین آمد و به سمت مادرش رفت که داشت سالن را جارو میکرد.
— مامان، هفت صبح کی جارو میکشه آخه؟ نمیبینی من خوابم؟
مادرش جاروبرقی را خاموش کرد، دست به سینه ایستاد و با لحن جدی گفت:
— جیمین، خالهت اینا ساعت ده میرسن. باید همهجا مرتب باشه. بعد تو چرا هنوز آماده نشدی، هان؟
بعد بدون اینکه منتظر جوابش بماند، بازوی جیمین را گرفت و هر دو با هم از پلهها بالا رفتند. مادرش تقریباً او را تا اتاقش کشاند، درِ کمد را باز کرد و لباسی را که برایش خریده بود بیرون آورد و دستش داد.
جیمین به لباس سفید و شیکی که توی دستش بود نگاه کرد. زیادی رسمی بود… بیشتر به درد عروسی
میخورد تا یک مهمانی ساده. با تعجب گفت:
— مامان، این لباس برای یه مهمونی ساده زیادی مجلسیه.
مادرش آهی کشید و گفت:
— این لباس برای امروز خیلی مناسبه. خیلی هم قشنگت میکنه.
جیمین با اخم و نصفهنیمه شوخی گفت:
— مامان مگه خواستگاریمه که بخوام همچین لباسی بپوشم؟
مادرش لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر از آنکه ساده باشد، معنیدار بود. بعد با همان نگاه گفت:
— شاید… حالا بپوش. اگه نپوشیش، پدرتو در میارم.
جیمین از این جواب جا خورد. قبل از اینکه بتواند چیزی بپرسد، مادرش از اتاق بیرون رفت و او را با هزار تا سؤالِ بیجواب تنها گذاشت.
بعد از چند دقیقه، جیمین لباس را پوشید و کمی آرایش کرد. جلوی آینه ایستاد.
واقعاً زیبا شده بود. موهای طلاییاش روی پیشانیاش ریخته بود و برقلبی که زده بود، لبهایش را برجستهتر و لطیفتر نشان میداد. بدن ریزهمیزهاش توی آن کتوشلوار سفید، ظریف و دلنشین به نظر میرسید. چشمهای آبیاش با خط چشم نازکی که کشیده بود، گیراتر شده بودند.
برای چند ثانیه فقط به انعکاس خودش توی آینه نگاه کرد… انگار داشت نسخهای از خودش را میدید که کمتر میشناخت.
با صدای مادرش که از پایین صدا زد «جیمین، بیا پایین»، نگاهش را از آینه گرفت. از اتاق بیرون رفت و از پلهها پایین آمد.
مادرش همین که او را دید، لبخند پهنی روی لبش
نشست. جلو آمد و جیمین را محکم در آغوش گرفت؛
انگار داشت چیزی را میدید که مدتها منتظرش بود
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
#Honey_Fiction
- ۵۲
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط