Part ۱۳
Part ۱۳
فضایِ تونل با صدایِ غرشِ نهاییِ هستهی مرکزی به لرزه درآمد. باکوگو با یک انفجارِ سهمگین، حفاظِ فشاری را در هم شکست و تودوروکی همزمان، با تمامِ توانِ یخیاش، کابلهای اصلی را در لحظهی خروجِ جریانِ معکوس منجمد کرد. نوری خیرهکننده فضایِ تاریک را روشن کرد، موجی از گرما و سرما با هم برخورد کردند و سپس… سکوت.
گرد و غبار که فرونشست، آنسویِ هستهی نابود شده، در میانِ انبوهی از سیمهای سوخته و خردهبتنها، قامتی آشنا نمایان شد. میدوریا بود. او که از شدتِ نفوذِ هک، تکیهاش را به دیوار داده بود و نفسنفس میزد، با دیدنِ آن دو لبخندی از سرِ آسودگی زد.
باکوگو بدون لحظهای درنگ، به سمت او دوید. اما این بار خبری از آن هجومِ خشن نبود. او مقابلِ میدوریا زانو زد، دستانش را گرفت و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «احمق… احمقِ بیملاحظه…»
میدوریا لرزان خندید: «ولی… کارمون خوب بود، نه؟»
تودوروکی که کمی عقبتر ایستاده بود، گرمایِ دستانِ آنها را حس میکرد. او آرام به آنها نزدیک شد و دستش را روی شانهی هر دو گذاشت. نگاهش پر از آرامشِ بعد از طوفان بود.باکوگو سرش را بلند کرد، نگاهش در چشمانِ سبز و درخشانِ میدوریا قفل شد. برای اولین بار، آن سدِ بزرگِ غرورِ کاچان شکست. «دیگه… دیگه حق نداری بدونِ من بری تو اینجور گندکاریها. اگه من قراره دنیا رو به آتیش بکشم، تو باید کنارم باشی… چون… چون من بدونِ تو هیچکدومِ اینا برام معنی نداره. فهمیدی؟»
میدوریا پلکهایش را بست، قطره اشکی از سرِ شوق روی گونهاش لغزید. «میفهمم کاچان. منم… منم همینطور.»
تودوروکی لبخندی محو زد و گفت: «انگار زمان برای اعترافات هم عالیه. هر سه نفرمون میدونستیم این روز میرسه، فقط منتظر بودیم این بمبِ لعنتی رو خنثی کنیم.»
چند ماه بعد، در فضایی که دیگر از آن تونلهای سرد و تاریک خبری نبود، زیرِ نورِ ملایمِ خورشید در یک باغِ کوچک که با یخهایِ هنریِ تودوروکی تزیین شده بود، مراسمی ساده برگزار شد.
باکوگو با کتوشلواری که به سختی به تنش نشسته بود، کلافه به نظر میرسید، اما وقتی میدوریا را دید که با لبخندی آرام به سمتش میآید، تمامِ دنیایش ایستاد. میدوریا دستش را در دستِ او گذاشت. نگاهِ این دو نفر، حرفهایِ نگفتهی سالها رقابت و رفاقت را یکجا بیان کرد.
آنها در حضورِ دوستان و همرزمانشان، به هم قول دادند که در تاریکترین لحظاتِ آینده، همیشه نورِ یکدیگر باشند. و اینگونه بود که قهرمانانِ ما، با پشتِ سر گذاشتنِ جنگها، سرانجام به آرامشی رسیدند که در قلبِ هر انفجاری، همیشه به دنبالش میگشتند.
باکوگو زیرِ لب، در حالی که دستِ میدوریا را میفشرد، گفت: «حالا دیگه… هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه، دکو.»
و میدوریا، درحالیکه به آیندهای که حالا متعلق به هر دوی آنها بود مینگریست، آرام پاسخ داد: «تا ابد، کاچان.»
فضایِ تونل با صدایِ غرشِ نهاییِ هستهی مرکزی به لرزه درآمد. باکوگو با یک انفجارِ سهمگین، حفاظِ فشاری را در هم شکست و تودوروکی همزمان، با تمامِ توانِ یخیاش، کابلهای اصلی را در لحظهی خروجِ جریانِ معکوس منجمد کرد. نوری خیرهکننده فضایِ تاریک را روشن کرد، موجی از گرما و سرما با هم برخورد کردند و سپس… سکوت.
گرد و غبار که فرونشست، آنسویِ هستهی نابود شده، در میانِ انبوهی از سیمهای سوخته و خردهبتنها، قامتی آشنا نمایان شد. میدوریا بود. او که از شدتِ نفوذِ هک، تکیهاش را به دیوار داده بود و نفسنفس میزد، با دیدنِ آن دو لبخندی از سرِ آسودگی زد.
باکوگو بدون لحظهای درنگ، به سمت او دوید. اما این بار خبری از آن هجومِ خشن نبود. او مقابلِ میدوریا زانو زد، دستانش را گرفت و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «احمق… احمقِ بیملاحظه…»
میدوریا لرزان خندید: «ولی… کارمون خوب بود، نه؟»
تودوروکی که کمی عقبتر ایستاده بود، گرمایِ دستانِ آنها را حس میکرد. او آرام به آنها نزدیک شد و دستش را روی شانهی هر دو گذاشت. نگاهش پر از آرامشِ بعد از طوفان بود.باکوگو سرش را بلند کرد، نگاهش در چشمانِ سبز و درخشانِ میدوریا قفل شد. برای اولین بار، آن سدِ بزرگِ غرورِ کاچان شکست. «دیگه… دیگه حق نداری بدونِ من بری تو اینجور گندکاریها. اگه من قراره دنیا رو به آتیش بکشم، تو باید کنارم باشی… چون… چون من بدونِ تو هیچکدومِ اینا برام معنی نداره. فهمیدی؟»
میدوریا پلکهایش را بست، قطره اشکی از سرِ شوق روی گونهاش لغزید. «میفهمم کاچان. منم… منم همینطور.»
تودوروکی لبخندی محو زد و گفت: «انگار زمان برای اعترافات هم عالیه. هر سه نفرمون میدونستیم این روز میرسه، فقط منتظر بودیم این بمبِ لعنتی رو خنثی کنیم.»
چند ماه بعد، در فضایی که دیگر از آن تونلهای سرد و تاریک خبری نبود، زیرِ نورِ ملایمِ خورشید در یک باغِ کوچک که با یخهایِ هنریِ تودوروکی تزیین شده بود، مراسمی ساده برگزار شد.
باکوگو با کتوشلواری که به سختی به تنش نشسته بود، کلافه به نظر میرسید، اما وقتی میدوریا را دید که با لبخندی آرام به سمتش میآید، تمامِ دنیایش ایستاد. میدوریا دستش را در دستِ او گذاشت. نگاهِ این دو نفر، حرفهایِ نگفتهی سالها رقابت و رفاقت را یکجا بیان کرد.
آنها در حضورِ دوستان و همرزمانشان، به هم قول دادند که در تاریکترین لحظاتِ آینده، همیشه نورِ یکدیگر باشند. و اینگونه بود که قهرمانانِ ما، با پشتِ سر گذاشتنِ جنگها، سرانجام به آرامشی رسیدند که در قلبِ هر انفجاری، همیشه به دنبالش میگشتند.
باکوگو زیرِ لب، در حالی که دستِ میدوریا را میفشرد، گفت: «حالا دیگه… هیچچیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه، دکو.»
و میدوریا، درحالیکه به آیندهای که حالا متعلق به هر دوی آنها بود مینگریست، آرام پاسخ داد: «تا ابد، کاچان.»
- ۲۸۱
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط