part, 2
part, 2
«دخترِ خیابان بارونی
آرامش همیشه کامل نمیمونه…
سه ماه از اون شب گذشته بود.
خونهی کنار بارون حالا تبدیل شده بود به امنترین جای دنیا برای آریا.
اما یه چیز هنوز توی چشمهای جونگکوک مونده بود…
سکوتی که هیچوقت کامل نمیشکست.
اون دیگه اون مرد سرد و بیاحساس نبود…
اما هنوز هم خودش رو کامل نمیبخشید.
یه شب، آریا متوجه شد جونگکوک دیر کرده.
خیلی دیر.
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
باد شدید میوزید و بارون مثل همیشه بیوقفه بود.
در باز شد…
ولی نه با آرامش.
جونگکوک وارد شد… خیس، زخمی، نفسنفسزنان.
آریا سریع بلند شد:
«چی شده؟!»
اما نگاه جونگکوک فرار میکرد.
دستش خونی بود… نه خیلی، اما کافی برای اینکه قلب آریا بریزه.
«گفتم دیگه تموم شده…» آریا با صدای لرزون گفت.
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
«تموم شده بود… تا وقتی اونا برگشتن.»
سکوت.
دشمنها زنده بودن.
و این بار… آریا رو هدف گرفته بودن.
اون شب، همه چیز دوباره تاریک شد.
جونگکوک نمیخواست دوباره آریا رو وارد اون دنیا کنه…
اما اون دنیا خودش وارد شده بود.
آریا برای اولین بار فریاد زد:
«من دیگه نمیخوام فرار کنم!»
جونگکوک خشکش زد.
«این راه خطرناکه… تو نمیتونی—»
آریا وسط حرفش پرید:
«من قبلاً هم از چیزی که تو فکر میکنی بیشتر دوام آوردم.»
برای اولین بار…
آریا فقط “دختر ضعیف” نبود.
چند روز بعد، نقشه کشیده شد.
نه فقط جونگکوک…
آریا هم بخشی ازش شد.
و این خطرناکترین تصمیم زندگیش بود.
شب عملیات رسید.
سکوت قبل از طوفان.
آریا کنار جونگکوک ایستاده بود.
دستش میلرزید…
اما عقب نرفت.
جونگکوک آرام گفت:
«اگر بترسی، همینجا تمومش میکنیم.»
آریا نگاهش کرد:
«من دیگه اون دختر نیستم.»
درگیری شروع شد.
نور، فریاد، قدمهای تند…
و بعد… شلیک.
یک لحظه همه چیز ایستاد.
آریا زمین افتاده بود…
جونگکوک دنیاش ایستاد.
برای اولین بار، واقعاً ترسید.
دوید سمتش.
«نه… نه نه نه… نگاه کن به من!»
آریا چشمهاش رو باز کرد… سخت، اما باز کرد.
لبخند خیلی کوچیکی زد:
«گفتم… دیگه اون دختر نیستم…»
اون گلوله مرگبار نبود.
اما کافی بود که همه چیز رو تغییر بده.
چند هفته بعد…
دشمنها برای همیشه حذف شده بودن.
این بار نه با خون…
با پایان.
و حالا…
آریا روی تخت بیمارستان نشسته بود، سالم، ضعیف اما زنده.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ساکت.
آریا گفت:
«تو هنوز خودتو مقصر میدونی؟»
جونگکوک جواب نداد.
آریا ادامه داد:
«منو نجات دادی… ولی خودتو هنوز نه.»
اون لحظه، جونگکوک برگشت.
برای اولین بار، صدایش شکست:
«من بلد نیستم خوب باشم…»
آریا آروم گفت:
«پس یاد میگیری… من هستم.»
✨ادامه ✨
«دخترِ خیابان بارونی
آرامش همیشه کامل نمیمونه…
سه ماه از اون شب گذشته بود.
خونهی کنار بارون حالا تبدیل شده بود به امنترین جای دنیا برای آریا.
اما یه چیز هنوز توی چشمهای جونگکوک مونده بود…
سکوتی که هیچوقت کامل نمیشکست.
اون دیگه اون مرد سرد و بیاحساس نبود…
اما هنوز هم خودش رو کامل نمیبخشید.
یه شب، آریا متوجه شد جونگکوک دیر کرده.
خیلی دیر.
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
باد شدید میوزید و بارون مثل همیشه بیوقفه بود.
در باز شد…
ولی نه با آرامش.
جونگکوک وارد شد… خیس، زخمی، نفسنفسزنان.
آریا سریع بلند شد:
«چی شده؟!»
اما نگاه جونگکوک فرار میکرد.
دستش خونی بود… نه خیلی، اما کافی برای اینکه قلب آریا بریزه.
«گفتم دیگه تموم شده…» آریا با صدای لرزون گفت.
جونگکوک یک قدم عقب رفت.
«تموم شده بود… تا وقتی اونا برگشتن.»
سکوت.
دشمنها زنده بودن.
و این بار… آریا رو هدف گرفته بودن.
اون شب، همه چیز دوباره تاریک شد.
جونگکوک نمیخواست دوباره آریا رو وارد اون دنیا کنه…
اما اون دنیا خودش وارد شده بود.
آریا برای اولین بار فریاد زد:
«من دیگه نمیخوام فرار کنم!»
جونگکوک خشکش زد.
«این راه خطرناکه… تو نمیتونی—»
آریا وسط حرفش پرید:
«من قبلاً هم از چیزی که تو فکر میکنی بیشتر دوام آوردم.»
برای اولین بار…
آریا فقط “دختر ضعیف” نبود.
چند روز بعد، نقشه کشیده شد.
نه فقط جونگکوک…
آریا هم بخشی ازش شد.
و این خطرناکترین تصمیم زندگیش بود.
شب عملیات رسید.
سکوت قبل از طوفان.
آریا کنار جونگکوک ایستاده بود.
دستش میلرزید…
اما عقب نرفت.
جونگکوک آرام گفت:
«اگر بترسی، همینجا تمومش میکنیم.»
آریا نگاهش کرد:
«من دیگه اون دختر نیستم.»
درگیری شروع شد.
نور، فریاد، قدمهای تند…
و بعد… شلیک.
یک لحظه همه چیز ایستاد.
آریا زمین افتاده بود…
جونگکوک دنیاش ایستاد.
برای اولین بار، واقعاً ترسید.
دوید سمتش.
«نه… نه نه نه… نگاه کن به من!»
آریا چشمهاش رو باز کرد… سخت، اما باز کرد.
لبخند خیلی کوچیکی زد:
«گفتم… دیگه اون دختر نیستم…»
اون گلوله مرگبار نبود.
اما کافی بود که همه چیز رو تغییر بده.
چند هفته بعد…
دشمنها برای همیشه حذف شده بودن.
این بار نه با خون…
با پایان.
و حالا…
آریا روی تخت بیمارستان نشسته بود، سالم، ضعیف اما زنده.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
ساکت.
آریا گفت:
«تو هنوز خودتو مقصر میدونی؟»
جونگکوک جواب نداد.
آریا ادامه داد:
«منو نجات دادی… ولی خودتو هنوز نه.»
اون لحظه، جونگکوک برگشت.
برای اولین بار، صدایش شکست:
«من بلد نیستم خوب باشم…»
آریا آروم گفت:
«پس یاد میگیری… من هستم.»
✨ادامه ✨
- ۱۰۵
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط