نگاش کردم
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²⁴
.
.
نگاش کردم
جونگکوک : برگه هایی که روی میزم هست رو بین بچه ها پخش کن
قلبم رفت تو حلقم ، بلند شدم و برگه هارو برداشتم و بین بچه ها پخش کردم ، نشستم سرجام و به سوالات نگاه کردم ، سوال اول رو توی ذهنم حل کردم و جواب تقریبی رو به دست اوردم . برگهای به دستم خورد ، سرم رو برگردوندم اما داهی داشت به اقای جئون نگاه میکرد که مسئله دوم رو که توی برگه بود پای تخته مینوشت ؛ نوت برگ رو نگاه کردم "اینقدر خرخون بازی درنیار °-° . تو بیهوش بودی حتی نتونستی مثل ادم با پای خودت بری تو اتاق خوابگاه اونوقت توقع داری باور میکردم قرار بود بیدار شی و بیای مدرسه! ، چطوری نگرانت نشم!" . از حرفش تعجب کردم ، مگه من خودم نرفتم تو اتاق؟؟ سرم رو به سمتش برگردوندم اما دیدم که داره با نگاه عجیبی به جلوش نگاه میکنه ، نگاهش رو دنبال کردم و آقای جئونی رو دیدم که زل زده به من و داهی
جونگکوک : خانم سو داهی میخوان که مسئله رو حل کنن
داهی ترسیده بود ، معلوم بود هیچی ازش نفهمیده . پوفی کشیدم و خطر رو به جون خریدم
ملودی : آقای ایم . اجازه هست من حل کنم؟
ابروش بالا رفت و نگاهش از داهی به سمت من برگشت
جونگکوک : حل کن
رفتم بالا و شروع کردم به نوشتن فرمولی که حفظ کردم ، سعی کردم به ترتیب حل کنم ، بعد از چندین ثانیه جواب اخر رو نوشتم و توضیح مختصری راجع بهش دادم اما با چیزی گفت شکه شدم
جونگکوک : این فرمول فرمولی نیست که من دادم
سرم رو به سمت تخته بردم و سعی کردم فرمولی که خودش داده بود رو به یاد بیارم ، خطی کشیدم و جوابم رو جدا کردم و دوباره حلش کردم اینبار با فرمول خودش ، وقتی حلش کردم نگاهی به جواب بالایی کردم و نفسی که حبس کرده بودم رو رها کردم ، جوابا مثل هم بود و این به این معنی بود که درست حل کردم . دوباره سرم رو به سمت معلم برگردوندم
ملودی : بفرمایید
اخم ظریفی روی پیشونیش نقش بسته بود اما عصبانی نبود ، حداقل از نظر من
جونگکوک : خوب بود . میتونی بشینی
چشم ارومی گفتم و نشستم . جو کلاس در سنگین ترین حالت ممکن بود .
تا اخر زنگ اقای جئون چندتا مسئله دیگه پای تخته حل کرد و فرمول داد ، اما هیچکس دیگهای رو پای تخته نبرد تا اینکه زنگ خورد
جونگکوک : جلسه بعد یه کوییز کوچیک از نمونه سوالاتی که بهتون دادم میگیرم
همه بچه ها بی حوصله باشهای گفتن و بعد اقای ایم وسایلش رو جمع کرد و رفت . همین که پاش رو گذاشت بیرون مشت محکمی به بازوم خورد
داهی : دخترهی احمق برای چی اومدی مدرسه؟
با حرفش یادم افتاد که روی کاغذ چی نوشته بود
ملودی : منظورت چی بود که من خودم نرفتم تو اتاق؟
اخمی کردو مشغول جمع کردن کتابش شد
داهی : اقای ایم عزیزتتتت بغلت کرد و حتی گذاشتت رو تخت
با این حرفش ناخود آگاه دستم رو به سمت دهنم بردم
ملودی : خب چرا بیدارم نکردی؟؟؟
داهی : یکی باید منو جمع میکرد از اون وسط ، اصلا میدونی چقدر نگرانت بودم؟ میدونی چقدر گریه کردم؟ میدونی چقدر وحشت زده شدم وقتی صبح به جای خودت یه پودینگ رو تخت بود!
راست میگفت ، باید اونم درک میکردم . دستامو باز کردمو بغلش کردم
ملودی : پودینگتو دوست نداشتی؟
با این حرفم زیر چشمی نگام کرد . محکم تر بغلش کردم
داهی : واقعا ترسیدم چیزیت بشه.
ملودی : ببخشید خانوم کوچولو
حرکتی نکرد
ملودی : نمیخوای بغلم کنی؟
بعد از این حرفم دستاش رو اروم روی دستام که دور گردنش گذاشته بودم گذاشت
داهی : لطفا از این به بعد از این کارای خطرناک نکن
ملودی : باشه ، توهم لطفا از این به بعد راجع به آقای ایم اینقدر بلند صحبت نکن
لبخندی روی لبش نقش بست و سری تکون داد . دستام رو از دور گردنش باز کردم که صدایی اشنا به گوشم خورد
مینجی : چطوری رفتی اون بالا و با اون چهره جدی تو چشماش نگاه کردی
𝒫𝒶𝓇𝓉 ²⁴
.
.
نگاش کردم
جونگکوک : برگه هایی که روی میزم هست رو بین بچه ها پخش کن
قلبم رفت تو حلقم ، بلند شدم و برگه هارو برداشتم و بین بچه ها پخش کردم ، نشستم سرجام و به سوالات نگاه کردم ، سوال اول رو توی ذهنم حل کردم و جواب تقریبی رو به دست اوردم . برگهای به دستم خورد ، سرم رو برگردوندم اما داهی داشت به اقای جئون نگاه میکرد که مسئله دوم رو که توی برگه بود پای تخته مینوشت ؛ نوت برگ رو نگاه کردم "اینقدر خرخون بازی درنیار °-° . تو بیهوش بودی حتی نتونستی مثل ادم با پای خودت بری تو اتاق خوابگاه اونوقت توقع داری باور میکردم قرار بود بیدار شی و بیای مدرسه! ، چطوری نگرانت نشم!" . از حرفش تعجب کردم ، مگه من خودم نرفتم تو اتاق؟؟ سرم رو به سمتش برگردوندم اما دیدم که داره با نگاه عجیبی به جلوش نگاه میکنه ، نگاهش رو دنبال کردم و آقای جئونی رو دیدم که زل زده به من و داهی
جونگکوک : خانم سو داهی میخوان که مسئله رو حل کنن
داهی ترسیده بود ، معلوم بود هیچی ازش نفهمیده . پوفی کشیدم و خطر رو به جون خریدم
ملودی : آقای ایم . اجازه هست من حل کنم؟
ابروش بالا رفت و نگاهش از داهی به سمت من برگشت
جونگکوک : حل کن
رفتم بالا و شروع کردم به نوشتن فرمولی که حفظ کردم ، سعی کردم به ترتیب حل کنم ، بعد از چندین ثانیه جواب اخر رو نوشتم و توضیح مختصری راجع بهش دادم اما با چیزی گفت شکه شدم
جونگکوک : این فرمول فرمولی نیست که من دادم
سرم رو به سمت تخته بردم و سعی کردم فرمولی که خودش داده بود رو به یاد بیارم ، خطی کشیدم و جوابم رو جدا کردم و دوباره حلش کردم اینبار با فرمول خودش ، وقتی حلش کردم نگاهی به جواب بالایی کردم و نفسی که حبس کرده بودم رو رها کردم ، جوابا مثل هم بود و این به این معنی بود که درست حل کردم . دوباره سرم رو به سمت معلم برگردوندم
ملودی : بفرمایید
اخم ظریفی روی پیشونیش نقش بسته بود اما عصبانی نبود ، حداقل از نظر من
جونگکوک : خوب بود . میتونی بشینی
چشم ارومی گفتم و نشستم . جو کلاس در سنگین ترین حالت ممکن بود .
تا اخر زنگ اقای جئون چندتا مسئله دیگه پای تخته حل کرد و فرمول داد ، اما هیچکس دیگهای رو پای تخته نبرد تا اینکه زنگ خورد
جونگکوک : جلسه بعد یه کوییز کوچیک از نمونه سوالاتی که بهتون دادم میگیرم
همه بچه ها بی حوصله باشهای گفتن و بعد اقای ایم وسایلش رو جمع کرد و رفت . همین که پاش رو گذاشت بیرون مشت محکمی به بازوم خورد
داهی : دخترهی احمق برای چی اومدی مدرسه؟
با حرفش یادم افتاد که روی کاغذ چی نوشته بود
ملودی : منظورت چی بود که من خودم نرفتم تو اتاق؟
اخمی کردو مشغول جمع کردن کتابش شد
داهی : اقای ایم عزیزتتتت بغلت کرد و حتی گذاشتت رو تخت
با این حرفش ناخود آگاه دستم رو به سمت دهنم بردم
ملودی : خب چرا بیدارم نکردی؟؟؟
داهی : یکی باید منو جمع میکرد از اون وسط ، اصلا میدونی چقدر نگرانت بودم؟ میدونی چقدر گریه کردم؟ میدونی چقدر وحشت زده شدم وقتی صبح به جای خودت یه پودینگ رو تخت بود!
راست میگفت ، باید اونم درک میکردم . دستامو باز کردمو بغلش کردم
ملودی : پودینگتو دوست نداشتی؟
با این حرفم زیر چشمی نگام کرد . محکم تر بغلش کردم
داهی : واقعا ترسیدم چیزیت بشه.
ملودی : ببخشید خانوم کوچولو
حرکتی نکرد
ملودی : نمیخوای بغلم کنی؟
بعد از این حرفم دستاش رو اروم روی دستام که دور گردنش گذاشته بودم گذاشت
داهی : لطفا از این به بعد از این کارای خطرناک نکن
ملودی : باشه ، توهم لطفا از این به بعد راجع به آقای ایم اینقدر بلند صحبت نکن
لبخندی روی لبش نقش بست و سری تکون داد . دستام رو از دور گردنش باز کردم که صدایی اشنا به گوشم خورد
مینجی : چطوری رفتی اون بالا و با اون چهره جدی تو چشماش نگاه کردی
- ۳۸۲
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط