بیا که چشم هایت

بیا که چشم هایت

آغوش ترین صبح دیدارند
...
دیگر ندیدمت !
نه در باد و نه در فانوس
دیگر ندیدمت
نه بر پلک پروانه و نه در تخیل شبنم ...
دیگر ندیدمت !
نه در صبحی از پی شب
و نه در شبی از غروبِ همان روزِ بی‌ رویا
که فرداش آدیــــنه بود ...!
دیدگاه ها (۱)

پس از سفرهای بسیار وعبور از فراز و فرود امواج این دریای توفا...

به همین سادگی اتفاق می افتدیک نفر می آیدهمین که عاشقش شدیتما...

چشم‌هایتزیبا و غمین اندچشم‌هایت پیاده‌روی باران‌خورده‌ی وداع...

از دور به سوی ساحلم می آییتا هلهله ی چای هلم می آییدر میزنی ...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

بیرون باران بی‌امان به شیشه می‌کوبهاو بدون هیچ گونه پلک زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط