「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100
✦.................................

آیلین پلک زد، عجیب بود در تمام آن اتفاق... اولین چیزی که پرسیده بود همین بود.
نه اینکه چرا دعوا شده نه اینکه چه اتفاقی افتاده.

فقط...

خوبی؟

لبخند خیلی کوچکی گوشه لبش نشست

+ آره...

بعد مکث کرد

+ خودت؟

برای اولین بار گوشه لب تهیونگ خیلی کم تکان خور، تقریباً نامرئی اما آیلین دیدش.

_ من خوبم

لینا که هنوز شوکه بود ناگهان گفت:

لینا: خیلی خب...

همه سرشان را سمتش چرخاندند، لینا دستش را روی قلبش گذاشت.

لینا: فقط می‌خوام اعلام کنم نزدیک بود سکته کنم

آیلین خندید

تنش سنگین فضا کمی شکست. حتی جیمین که چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود نفس راحتی کشید؛ اما وقتی نگاهش روی تهیونگ افتاد، لبخند مرموزی روی صورتش نشست.

چون چیزی را دیده بود که شاید خود تهیونگ هنوز متوجهش نشده بود نحوه‌ای که تمام مدت جلوی آیلین ایستاده بود نحوه‌ای که حتی بعد از رفتن آن مرد هم یک قدم از او فاصله نگرفته بود.

و مهم‌تر از همه...

نگاهی که هنوز هر چند ثانیه یک بار ناخودآگاه روی صورت دختر برمی‌گشت انگار فقط می‌خواست مطمئن شود واقعاً حالش خوب است.

چند دقیقه بعد

فضا دوباره به حالت عادی برگشته بود. مهمان‌ها کم‌کم مشغول حرف زدن شده بودند و صدای خنده‌ها دوباره در سالن می‌پیچید.

آیلین و لینا این بار آرام‌تر روی مبل نشسته بودند. نه از آن شوخی‌های همیشگی خبری بود و نه از خنده‌های بلند چند دقیقه قبل. انگار اتفاقی که افتاده بود، هر دو را برای مدتی ساکت کرده بود.

در همان لحظه موسیقی سالن عوض شد؛ یک آهنگ آرام. گرم. همان مدل آهنگ‌هایی که آدم را ناخودآگاه به سمت وسط سالن می‌کشید. چند زوج اولین نفرهایی بودند که بلند شدند.

کم‌کم بقیه هم به آن‌ها اضافه شدند؛ نورهای طلایی روی زمین چوبی می‌افتاد و فضای سالن را شبیه صحنه‌ای از یک فیلم کرده بود.

کمی آن‌طرف‌تر، جیمین کنار میز نوشیدنی ایستاده بود. ویلیام و سان هم کنارش بودند؛ سان نگاهی به وسط سالن انداخت.

بعد خیلی طبیعی گفت:

سان: خب ویلیام... نمیخوای از فرصت استفاده کنی؟

ویلیام جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد

ویلیام: چه فرصتی؟

سان با سر به سمت آیلین اشاره کرد

سان: همون فرصتی که داره اونجا نشسته

ویلیام تقریباً خندید

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، دو نگاه سنگین روی خودش حس کرد؛ نگاهی از سمت جیمین. و یکی هم از سمت تهیونگ که چند مترآن‌طرف‌تر ایستاده بود.

ویلیام آرام سرش را چرخاند، اول به تهیونگ نگاه کرد بعد به سان؛ بعد خندید.

ویلیام: من هنوز برای زندگی کردن برنامه دارم.

سان ابرو بالا انداخت

سان: انقدرها هم بد نیست

ویلیام مستقیم به تهیونگ اشاره کرد.

ویلیام: اون مرد میتونه آدمو فقط با نگاهش دفن کنه.

جیمین بی‌اختیار خندید، سان چند لحظه ساکت ماند.

بعد خیلی آرام نگاهش بین تهیونگ و آیلین جابه‌جا شد؛ تهیونگ حتی نگاه نمی‌کرد. اما هر چند ثانیه یک بار نگاهش ناخودآگاه روی دختر می‌نشست و سریع برمی‌گشت.

سان ناگهان فهمید کاملاً فهمید. لبخند کوتاهی گوشه لبش نشست.

سان: اوه...

ویلیام همان لحظه نگاهش کرد

ویلیام: بالاخره فهمیدی؟

سان فقط سرش را تکان داد

آن‌طرف‌تر، جیمین آرام کنار تهیونگ ایستاد. چند ثانیه هر دو به سالن نگاه کردند.

بعد جیمین خیلی عادی گفت:

جیمین: برو دعوتش کن

تهیونگ حتی نگاهش نکرد

_ علاقه‌ای ندارم

جیمین خنده کوتاهی کرد.

جیمین: دروغ گفتن جلوی من خیلی سخته تهیونگ

تهیونگ چیزی نگفت، جیمین نفس آرامی کشید.

جیمین: پس همینجا وایسا.

سکوت.

جیمین: فقط یادت باشه اگه تو نری...

نگاهش را سمت وسط سالن چرخاند

جیمین: یکی دیگه میره

این بار تهیونگ نگاهش کرد؛ مستقیم سرد

جیمین لبخند زد

جیمین: من فقط دارم واقعیتو میگم

چند ثانیه سکوت شد

بعد تهیونگ خیلی آرام لیوانش را روی میز گذاشت و بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد

جیمین لبخندش بزرگ‌تر شد

جیمین: آره... همینو میخواستم ببینم

تهیونگ هیچ جوابی نداد فقط به سمت مبل‌ها راه افتاد

آیلین مشغول حرف زدن با لینا بود که سایه‌ای جلویش ایستاد هر دو سر بلند کردند و همان لحظه سکوت کردند

تهیونگ روبه‌رویشان ایستاده بود؛ دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود نگاهش مستقیم روی آیلین چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت

بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:

_ بلند شو

آیلین پلک زد

+ ببخشید؟

_ گفتم بلند شو.

لینا فوراً سرش را پایین انداخت تا خنده‌اش دیده نشود.

آیلین اخم ساختگی کرد

+ این چه مدل دعوت کردنه؟

تهیونگ برای چند لحظه نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:

_ یا با من میای برقصی...
دیدگاه ها (۱)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 101✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 102✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 99✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۰✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 80✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط