LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۲۷


~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part


*۴ ساعت بعد*

[ویو جونگ کوک]
*شرکت*

+نمیخوای بیای عمارت مامان؟(همچنان که به همراه جیمین، به سمت ماشین میرفت)


< این سمت درگیره کارای داداشتم پسرم.


+(در ماشین را باز کرد) اون احمق دوباره چیکار کرده-


< برادرتو مگه نمیشناسی...


+(نشست و جیمین در را بست)
یه گوش مالیه حسابی حقشه...



÷(به سمت راننده برگشت)
حرکت کن به سمت عمارت


< تو چی پسرم...


+من چی ؟


< نباید به فکر یه وارث واسه شرکتات باشی؟



+(یاد اتفاقات صبح افتاد...لبخندی روی صورتش نقش بست و به پایین خیره شد)
حالا فعلا که خبری-


< دروغ نگو-...جیمین بهم گفته با یه دختره به اسم ات اشنا شدی


+(از پشت یک پس گردنی به جیمین که روی صندلی کنار راننده نشسته بود ، زد)
اره حالا فعلا که سنش واسه بچه اوردن کمه


÷(برگشتُ به جونگ کوک خیره شد و دستش را روی گردنش گذاشت)





[ویو ات]
*چند ساعت بعد*




" (به سمت ات خم شد ) راسی ات، منو مونا قراره فردا بریم شهر فروشگاهارو بگردیم خرید کنیم...خیلی وقته بازارای کره رو نرفتیم...میای بریم سه تایی؟؟؟


-(لبخندی زد و چشمانش برق زدند از خوشحالی...حتی بهترین فرصت برای رهایی از عمارت بود)
اره حتما!


+(جونگ کوک برای چند لحظه به انها خیره شد)
خانوما درمورد چی صحبت میکنید؟


// داشتیم میگفتیم که فردا با هم بریم فروشگاه بزرگ توی شهر...سه تایی


+(سرش را تکان داد و جدیت از چهره اش میریخت)
ات نمیتونه بیاد.


-(سرش را برگرداند و به جونگ کوک خیره شد)
کی گفته!؟


+(به ات با لبخندی مصنوعی خیره شد)



-(سرش را برگرداند و دیگر نگاهی به جونگ کوک نکرد)
اره خوب...نمی تونم بیام من


" ای بابا...حیف شد که...ما نیومده حوصلمون سر میره...


-(چیکار کنم دیگه...من خیای وقته اینجا زندونیم...*با خودش گفت*)
برین خوش بگذره


// خوب ما فردا قراره بریم، بازم فکراتو کن شاید تونستی بیای...


-(او که میدانست نمیتواند اما)
باشه ببینم حالا چی میشه.


/(صورتش را به سمت جونگ کوک کرد)
خوب دیگه چخبر داداش...چخبر از شرکتت؟


+ (به جین نگاه کوتاهی کرد)
همچی خوبه، البته از وقتی ات اومده بهترم شده.
(به ات نگاه خیره شد)


-(الان وقتش بود)
البته من با پای خودم نیومدم، منو جونگ کوک خودش اورده اینجا


+(ته خنده ای کرد و به ات خیره ماند)
خوب از اونجایی که شماها غریبه نیستین،
(نگاهش را از ات گرفت و به جمعیت دورش داد)
ما دو تا ام قراره تا چن روز اینده با هم ازدواج کنیم.


-(به جونگ کوک خیره شد...لبخندش به ارامی محو شد و ضربان قلبش شدید تر شدند.)
ازدواج-
(به جونگ کوک خیره ماند که چطور با اعتماد بنفس حرف ازدواج را میزد انگار که هیچ چیز قرار نیست نظرش را تغییر دهد...ات میدانست در ان لحظه حتی اگر تمام اتفاقات را ماننده یک آتو جلوی همه، روی اب بریزد ، هیچ فایده ای ندارد)



+ عزیزم؟...حالت خوبه؟...مگه خودت دیشب بهم نگفتی میخوای زود تر ازدواج کنیم؟(به ات خیره شد)


-(چیزی درون گلویش میسخت، چیزی که اجازه نمیداد نفس بکشد...)
اره...
(نگاهش را از جونگ کوک گرفت و به بقیه خیره شد)
گفتم...
(سرش را پایین انداخت)
یکم سرم درد میکنه. میرم استراحت کنم...معذرت میخوام.


// نه بابا این چه حرفیه راحت باش...


" اره بابا عمارت خودتونه.



-(سریع نفس نفس زنان از پله ها بالا رفت...چشمانش پر شده بودند و دیگر توانایی نگه داشتن بغض و اشک هایش را نداشت...اشک هایش جاری شد)
مرده شوره هرچی عمارتو جونگ کوکَ رو ببرن- *زمزمه*



[ویو جونگ کوک]


// فک کنم ناراحت شد گفتی موضوعِ ازدواجو-


+ نه زنداداش , اون فقط یخورده بخاطر اینکه اجازه نمیدم به درسش ادامه بده ناراحته.(به طبقه ی بالا نگاه کرد)


&#x27; واقعا اجازه نمیدی بره؟


+ نه چون وارث بعدیه شرکت من، اته. نمیتونم اجازه بدم غیر از شرکت سرش جای دیگه ای گرم باشه.


/ کاره خوبی میکنی داداش


//(به جین خیره شد)
یعنی چی کاره خوبی میکنه؟


/ خوب عزیزم منم سره بحث شرکت ، نزاشتم تورم ادامه تحصیل بدی


// من فرق داشتم...من اونموقع فارغ التحصیل شده بودم از دانشگاه ولی ات هنوز مُحَصله.


+زن داداش اصلا موضوع این نیست...ات فقط خیلی اسرارم کرد، من نزاشتم.



"چیکارش دارین؟...خودش میدونه به هرحال دوست پسرشه...حرف حرفِ خودشه


+اون شاید از هممون کوچیکتر باشه اما از پس خیلی کارا بر میاد.



*۲ ساعت بعد*

+(ذهنش درگیر ات شده بود، دو ساعتی میشد که خبری از او نبود بعد از ان حرف ها که شنید. نگرانش شده بود که کاری دست خودش دهد. از جایش بلند شد)
من برم بالا ببینم حال ات چطوره. شما به صحبتاتون ادامه بدین.


/ راحت باش داداش
دیدگاه ها (۳)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

شب تولدم پارت 15 ات: 80 درصد جونگ کوک: نه بابا تهیونگ و جیمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط