علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟

علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟
دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن.
علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.
وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.
آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط
عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا
چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم
از توی بغلم تکون ...
دانیال: ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه! اسم دخترم معصومه ست!
دیدگاه ها (۲۹)

پسره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه کجایی عزیزم. دختره میگه م...

پسره جملک گذاشته"تمام دارایی امتقدیم یک لبخند تو باد"رفیق اش...

در این دوره زمونه وقتی دل شکسته و غمگینی انتظار نداشته باش ک...

پراید

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

پارت ۱۴:

╭────── ❀ 💚🩵 ❀ ──────╮🍪✨ Hi My Cookies! ✨🍪╰────── ❀ 🩵💚 ❀ ───...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط