میخوام داستان زندگیم رو طریف کنم :)

میخوام داستان زندگیم رو طریف کنم :)
خوب 5 سال پیش من و خوانوادم برای خواهرم تولد گرفتیم ..

از طرف پدر و مادر همه اومد من رفتم که کیک بخرم نزدیک کوچمون بود که یهو دیدم .. ی اتش نشانی ارفت .. داخل کوچمون 😢 من فکر کردم حتما حیون درنده دیدن زنگ زدن ^_^


بعد که رفتم داخل کوچمون دیدم دیدم خونه مون اتبس گرفتهههه😭😭 تنها چیزی که معلوم بود کادو من که برای خواهر خریدم بودن و من الان روپایی خودن وایسادم با دوستم راتا که اخلاقش و همه چیش مثل منه میدونم میدونم هیچ کدومتون باور نمیکنین ... ولی خوب این داستان زندگی منه و این که بزا بهم گفتن تو مدرسه نمیری ن عزیزان من میرم و الان کلاس 7 هستم من داخل مدرسه خیلییی عزیت شودن همشون بهم میگفتن یتیم ولی من اصلن محل نمیدادم


ولی برای دوستم خیلی بد بود اون خود کوشی کرد ولی خدار شکر زندس
ایشالله این اتفاق برای کسی پیش نیاد و میخوام بفهمونم که بخواتر این همه زجر که کشیدم ولی بازن شادم شما مگه چند سالتونه که درست به مردن و خودکوشی
میزنین هاا چند سال 😠 پس این رو بدونین که زندگی خوبو بد داره قدر پدر و مادر و خواهر و برادر تون رو بدونین 😊
دیدگاه ها (۳)

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁹ویو سومیاوسومیاو: الو؟صدای مین جو از ...

بچه ها،حالم جدی محبوبهمن شیش سال ابتداییم رو یه مدرسه دولتی ...

آوای شب پارت ۹ویو نویسندهانیا سریع از دامیان و جیوز خداحافظی...

شب تولدم فصل 3 پارت 5ات: خب....... تهیونگ و جیمین........ او...

پارت ۱۱ویوی تهیونگ از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی و دست و ...

لونا و ويليام

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

عشق بی پایان

Dark hearth

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط