❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 200♡。)
با آرامش رفتم توي تخت. با لبخند به سقف زل زدم. شاید توماس همه تلاشش رو کرده بود
که منو با دور کردن از جونگکوک بدبخت کنه
اما الان جونگکوک رو داشتم
و احساس خوشبختی میکردم
و هیچی از این مهم تر نبود. فکر کردن
به توماس و یاداوری اون روزها هنوز برام درد اور بود ولي جونگکوک نزدیکم بود..
دوسم داشت و دوسش داشتم.
این برام بس بود.
اروم چشمام رو روی هم گذاشتم
و به خواب رفتم.
با کابوس وحشتناك هميشكي با ترس و لرز از خواب پریدم تند تند و پردرد نفس کشیدم
انگارهرچي عوض شه این کابوس هاي لعنتي تمومي نداره انگار توماس توي تابوت هم میخواد
تنم رو بلرزونه
با بغض دست روي صورت خیس از عرقم کشیدم.
به زور سعی کردم چشمامو ببندم
و باز بخوابم تا از ترس و اضطرابم کم بشه.
تو خواب و بيداري حس کردم
کسی وارد اتاقم شد.
رو تخت نشست و دستي اومد سمت موهام.
نفسم گرفت. سریع و با ترس تو جام پریدم
و حالت گریه گرفتم.
صداي اشنایی کنارم سریع گفت : نترس..نترس عمرم..منم..
و چراغ کنار تخت رو یه کم روشن کرد.
جونگکوک. اشکم ترسیده جاري شد
و با ترس هول گفتم : دیگه هیچ وقت اينجوري نيا بالا سرم..خواهش میکنم
هول و نگران اشکم رو بوسید و گفت : نمیخواستم بترسونمت..
با خیال راحت شده به زور لبخند ارومي زدم و دراز کشیدم و اروم گفتم : خوبم
نگران همونجور نشسته خم شد و شقیقه مو بوسید. جونگکوک : ميخواي درباره اش حرف بزنیم که اون شب..
لبخندم محو شد و لرزون و سریع گفتم : میشه درباره اش حرف نزنیم؟
پردرد گفت : باشه..هرچی تو بخواي
(。♡part 200♡。)
با آرامش رفتم توي تخت. با لبخند به سقف زل زدم. شاید توماس همه تلاشش رو کرده بود
که منو با دور کردن از جونگکوک بدبخت کنه
اما الان جونگکوک رو داشتم
و احساس خوشبختی میکردم
و هیچی از این مهم تر نبود. فکر کردن
به توماس و یاداوری اون روزها هنوز برام درد اور بود ولي جونگکوک نزدیکم بود..
دوسم داشت و دوسش داشتم.
این برام بس بود.
اروم چشمام رو روی هم گذاشتم
و به خواب رفتم.
با کابوس وحشتناك هميشكي با ترس و لرز از خواب پریدم تند تند و پردرد نفس کشیدم
انگارهرچي عوض شه این کابوس هاي لعنتي تمومي نداره انگار توماس توي تابوت هم میخواد
تنم رو بلرزونه
با بغض دست روي صورت خیس از عرقم کشیدم.
به زور سعی کردم چشمامو ببندم
و باز بخوابم تا از ترس و اضطرابم کم بشه.
تو خواب و بيداري حس کردم
کسی وارد اتاقم شد.
رو تخت نشست و دستي اومد سمت موهام.
نفسم گرفت. سریع و با ترس تو جام پریدم
و حالت گریه گرفتم.
صداي اشنایی کنارم سریع گفت : نترس..نترس عمرم..منم..
و چراغ کنار تخت رو یه کم روشن کرد.
جونگکوک. اشکم ترسیده جاري شد
و با ترس هول گفتم : دیگه هیچ وقت اينجوري نيا بالا سرم..خواهش میکنم
هول و نگران اشکم رو بوسید و گفت : نمیخواستم بترسونمت..
با خیال راحت شده به زور لبخند ارومي زدم و دراز کشیدم و اروم گفتم : خوبم
نگران همونجور نشسته خم شد و شقیقه مو بوسید. جونگکوک : ميخواي درباره اش حرف بزنیم که اون شب..
لبخندم محو شد و لرزون و سریع گفتم : میشه درباره اش حرف نزنیم؟
پردرد گفت : باشه..هرچی تو بخواي
- ۱.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط