بوسهای نذر بکن کافریام را ببرد

بوسه‌ای نذر بکن، کافری‌ام را ببرد
سردی این تن نیلوفری‌ام را ببرد
وای اگر عشق- همین سرکش لجباز عجول-
 حرمت طایفه‌ی مادری‌ام را ببرد...
آنقَدَر فال زدی، شاخ نبات آمده بود...
سبز چشمان و تب دلبری‌ام را ببرد
با کسی از سفرَت حرف نزن، می‌ترسم
کفتر خانگی پاپری‌ام را ببرد
فرق باغ است و کویر، آنچه میان من و توست
کاش باران بزند، بی‌بری‌ام را ببرد
دست آخر منم و بی‌بی دل، پس نگذار
غیر تو هیچ کسی آخری‌ام را ببرد!
راستی! باد صبا واسطه‌ی خوبی نیست
سعی می‌کرد سحر، روسری‌ام را ببرد...
دیدگاه ها (۸)

باور کنید او قصّه از آغاز یادش رفتمن هر چه کوشیدم،...

گاه گاهی دل من کنج قفس می گیردآدم از عشق که شد خسته نفس می گ...

راضی شدم دل داده ای زیرا تو را می خواستم از هر سفر غافل شدم ...

در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه خیزم یکباره زیر و رو کن، مشتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط