***

***

سکوتِ کوتاهی میان آن‌ها حاکم شد؛ سکوتی که تنها با صدای ملایم موسیقیِ کلاسیکِ کافه و صدای برخوردِ قاشقِ مادر با فنجان چای شکسته می‌شد. مادر میتسوری، در حالی که چشمانش از شدتِ دقت و کنجکاویِ علمی و عاطفی برق می‌زد، به دخترش خیره شده بود.

او با لحنی که ترکیبی از تحسین و تعجب بود، گفت: «میتسوری... من تمامِ مدت داشتم به حرف‌های تو گوش می‌دادم. اما یه چیزی مدام ذهنم رو درگیر کرده... تو چطور می‌تونی از دویست سال پیش اون‌قدر دقیق حرف بزنی؟ تو جزئیاتی رو می‌گی، از لرزشِ صدای اون‌ها، از حسِ ترسِ توی اون دوران، از زخم‌هایی که روی بدنِ اون ستون‌ها بوده... چیزهایی که توی هیچ کتابِ درسی یا هیچ منبعِ تاریخی‌ای نیست! انگار داری از چیزی حرف می‌زنی که خودت با چشم‌های خودت دیدی، نه اینکه فقط خونده باشی.»

میتسوری در همان لحظه، گویی با یک پتک به وسطِ ذهن خود برخورد کرده باشد، خشکش زد. قندِ داخلِ دهانش تلخ شد. او به یاد آورد که چطور وقتی درباره‌ی مرگِ **رنگوکو** یا فداکاریِ **شینوبو** صحبت می‌کرد، قلبش به شدت فشرده شده بود؛ انگار آن دردها، خاطراتِ دورِ او نبودند، بلکه بخشی از هویتِ خود او بودند.

او به شدت تحت فشار قرار گرفت. در ذهنش هزاران فکر می‌گذشت: *"آیا باید بگویم که من در آن دوران بودم؟ آیا باید بگویم که من هم یکی از آن‌ها بودم؟"* او نمی‌خواست با این حقیقت، مادرش را بترساند؛ نمی‌خواست او فکر کند که دخترش دچار نوعی توهم یا جنون شده است. او نمی‌خواست بگوید که او، در واقع، روحی است که از میانِ خاکسترِ آن دورانِ خونین، دوباره متولد شده است.

میتسوری، در حالی که سعی می‌کرد لرزشِ دستانش را زیر میز پنهان کند، به تهِ تهِ تهِ په افتاد. او سعی کرد با همان لحنِ همیشگی و کمی لوس و "خنگ" که همیشه برای فرار از موقعیت‌های سخت به کار می‌برد، جواب بدهد:
«ای بابا مامان... باز شروع کردی! آخه چقدر کتاب می‌خونم؟ تو مدرسه، توی کتابخونه، توی اینترنت... آدم از شدتِ مطالعه دیگه مغزش پر شده! فقط زیاد مطالعه کردم، همین!»

اما مادرش با نگاهی نافذ، که انگار می‌خواست لایه‌های زیرینِ روحِ دخترش را ببیند، سرش را تکان داد و گفت: «میتسوری... دخترِ عزیزم... من تو رو بهتر از هر کسی می‌شناسم. مطالعه می‌تونه اطلاعات رو بیاره، اما "احساس" رو نمی‌آره. تو وقتی درباره‌ی اون‌ها حرف می‌زدی، انگار داشتی عزاداری می‌کردی. تو اطلاعاتی داری که توی هیچ کتابی نیست... انگار اون‌ها بخشی از وجودِ تو هستن.»

فضای کافه ناگهان برای میتسوری تنگ شد. سنگینیِ خاطراتِ هاشیراها، سنگینیِ آن نبردِ نهایی، و آن حسِ آشناییِ بی‌دلیل با اسلحه و تکنیک‌های نفس‌کشیدن، مثل یک موجِ عظیم به سوی او هجوم آورد. او دیگر نمی‌توانست با آن نقابِ بی‌خیالی ادامه دهد. حقیقت، مثل یک سنگِ داغ در گلویش سنگینی می‌کرد.

او به آرامی، با چشمانی که کمی نمناک شده بودند و نگاهی که به طرزِ عجیبی "پیر" و "خسته" به نظر می‌رسید، به چشمان مادرش دوخت. او از تمامِ توانِ خود استفاده کرد تا کلمات را با احتیاط بیرون بکشد، انگار که هر کلمه می‌تواند دنیای فعلی‌اش را ویران کند.

او با صدایی بسیار آهسته، لرزان و تقریباً بی‌صدا، پرسید:
«مامان... تو... به تناسخ... اعتقاد داری؟»

سؤالی که پرسید، مثل یک انفجارِ بی‌صدا در فضایِ کوچکِ میان آن‌ها پیچید. کلمه‌ی "تناسخ" در هوای کافه سنگینی می‌کرد و حالا، نگاهِ مادرش که تا لحظه‌ی قبل پر از کنجکاوی بود، به نگاهی عمیق، متفکر و شاید کمی لرزان تغییر کرد. میتسوری در آن لحظه، با تمامِ وجودش منتظر بود تا ببیند آیا مادرش می‌تواند، یا می‌خواهد، حقیقتِ پنهانِ پشتِ این چشمانِ درخشان را درک کند یا خیر.

***
دیدگاه ها (۲)

فضای کافه، گرم و پر از عطرِ دلپذیر قهوه و شیرینی‌های تازه بو...

***صدای زنگ پایان کلاس، گویی اعلام پایانِ یک نبردِ بزرگ بود....

chapter 2p18تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره...

## بخش ۵: پژواکِ گذشته در آرامستانِ مدرناشک‌هایِ میتسوری، بی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 149 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩دخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط