وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد پلک ن

وسط یه بازار شلوغ خیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شد... پلک نزد، پلک نزدم...
هرچی نزدیک تر می شد زیباتر می شد...
وقتی بهم رسید یه لبخند زد و گفت چقدر دلم برات تنگ شده بود ، نگاش کردم و گفتم منم همینطور! خوشحال شد.
گفت چه دورانی بود! یادش بخیر، خیلی دوس دارم برگردم به اون روزا... سرم رو تکون دادم و گفتم منم همینطور! گفت من از بچه های اون دوران خبر ندارم، تو چی؟
گفتم منم همینطور!
تو چشمام نگاه کرد و گفت راستش من خیلی ناراحتم از اتفاقی که بینمون افتاد، من همیشه دوست داشتم...
یه لبخند زدم و گفتم منم همینطور! گفت تو اصلا منو شناختی؟! سرم رو دادم بالا و گفتم نه! گفت منم همینطور!
وقتی داشت می رفت بهم گفت هنوز می نویسی؟!
گفتم آره، توام هنوز نقاشی می کنی؟ گفت آره...
بغلم کرد و گفت امیدوارم ده سال دیگه باز همدیگه رو ببینیم...
گفتم منم همینطور! رفت... چشمام رو بستم و به این فکر کردم که ما ده سال پیش قول داده بودیم همه چی رو فراموش کنیم...
ولی یادش بود... منم همينطور!
دیدگاه ها (۱۳)

-اربعینی بودن انگاری نمی‌آید به مابازهم در کارخود،درکار دنیا...

به یاد شهزاده علی اصغر ان شالله حاجات دلتون با دستان کوچیک آ...

ولی ماهنوز به جوابِسؤالِ « کربلا میری امسال..؟ » جوابِ منفی ...

#گجز_ایشقلی🌙 آتش‌بس اعلام کرده‌اند، ولی ما هنوز التیام نیافت...

از زبان ا/توقتی رسیدم...بازم دیر کرده بودم...بازم رفته بود.....

شب از زبان ا/تچقدر خستم... امروز برام سنگین بود نشسته بودم ک...

از زبان ا/تبازم داشت حرفایی میزد که اعصابم رو خورد میکردبرگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط