#P𝗔R𝗧 : 107

#P𝗔R𝗧 : 107
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................

پرستار بی‌اختیار خواست چیزی بگوید، اما تهیونگ هنوز نزدیک بود. نه با قدم‌های آهسته... با یک فورانِ عصبی که معلوم نبود از کجا شروع می‌شد و کجا تمام می‌شد.

جونگکوک هم دستش را از شکم لارا برنداشته بود؛ فقط سعی می‌کرد کسی متوجه نشود انگشت‌هایش چطور می‌لرزید.
مثل کسی که همزمان هم می‌خواهد باور کند، هم می‌ترسد نابودش کنند.

لارا نفسش را بیرون داد... صدایش شکست، اما عقب ننشست.

+من نمیتونم... بچمو بی‌پدر بزرگ کنم...
نه چون اسمش رو لازم دارم.. چون خودِ من، یه بار... طعمِ بیپدری رو تا تهِ وجود چشیدم.

چشم‌هایش پر از اشک شد، اشکی که بالاخره راهش را پیدا کرد؛ اما میانش... میانش یک برق خیسِ امید هم می‌درخشید. امیدی که خودش ازش می‌ترسید.

+و خودمم... بدون جونگکوک.. نمی‌تونم...
مگه میشه زندگی رو با کسی شروع کنی که توی راهِ رفتنت، همه‌چی رو شبیهِ “فراموش کردن” می‌چرخونه؟
نه من... من حتی بلد نیستم.

دکتر جلو آمد؛ نگاهش بین صورت لارا و شکمش جابه‌جا می‌شد.

👩🏻‍⚕️:خانم... الان باید استراحت کنید. فشارِ عصبی... برای شما و بچه‌تون...

قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، لارا دستی به پیشانی‌اش کشید؛ عرق سردی روی پوستش نشسته بود.
بعد با صدایی آهسته‌تر، اما تیزتر
مثل تیغی که از پشت پرده بیرون می‌آید گفت:

+من استراحت می‌کنم... ولی اول باید جوابِ یکی رو بگیریم.

نگاهش را روی تهیونگ قفل کرد.

+تهیونگ...
من فقط می‌خوام دنیا بفهمه.. من از قبل، تاوانِ خیلی چیزا رو پس دادم.

تهیونگ یک قدم جلو آمد. باز هم مشت‌هاش گره خوردند؛ نه از عصبانیتِ صرف... از ترسی که نمی‌خواست وجود داشته باشد.

تهیونگ:تو فکر می‌کنی با گریه کردن... همه‌چیز می‌گذره؟

جونگکوک نفسش را نگه داشت.
چشم‌هایش... قرمز نشده بود، اما تهِ نگاهش مثل آتش بود. آتشی که هنوز زبانه نکشیده.

لارا لب‌هاش را به هم فشرد.
بعد، انگار از تهِ همان سال‌های تنهاییِ بی‌پناه، یک جمله را بیرون کشید:

+من گریه نمی‌کنم برای اینکه بمیرم..
من گریه می‌کنم برای اینکه... زنده بمونم.

تهیونگ خواست چیزی بگوید، اما درست همان لحظه، صدای نازک و گرفته‌ی لارا بلندتر شد؛ انگار دردش هم تصمیم گرفته بود کمک کند.

دستش روی شکمش محکم‌تر نشست. زیر انگشت‌ها، همان گرمای عجیب هنوز بود گرمایی که با تمامِ سردیِ گذشته‌اش نمی‌جنگید؛ فقط.... اجازه نمی‌داد فرو بپاشد.

جونگکوک، بالاخره نتوانست بیشتر ساکت بماند.
بلند شد، یقه‌اش را صاف کرد، اما حرکاتش بی‌هدف نبود؛ انگار هر حرکتش برای این بود که خودش را جمع کند و جلوی ترسش بایستد.

لارا نگاهش کرد یک لحظه، فقط یک لحظه در چشم‌های جونگکوک چیزی دید که هیچ‌کس ندیده بود:

پشیمانیِ خاموش.
پشیمانیِ کسی که دیر فهمیده، دیر عاشق شده، دیر... ولی هنوز می‌خواهد همه چیز را درست کند.

لارا با صدایی پایین‌تر گفت:

+تو هم نمی‌فهمی... چون هنوز باور نکردی من، از تو.. نجات نمی‌خوام.
من… از تو زندگی می‌خوام.

تهیونگ با خشم گفت:ولی ما از این کشور میریم.
من قول دادم من باید جلوی این اتفاقو بگیرم.

جونگکوک یک قدم جلوتر آمد. فاصله‌شان کم شد؛ آن‌قدر کم که انگار نفسِ هرکدام‌شان روی پوست دیگری می‌نشیند.

ــ جلوی چی رو بگیری؟
جلوی پیوند خون؟ پیوندی که با زورِ تو و با برنامه‌های تو شکل نگرفته...
با زندگیِ واقعی شکل گرفته.

تهیونگ می‌خواست حمله کند. اما قبل از اینکه دستش بالا بیاید، لارا با دست‌هایی که هنوز می‌لرزید خودش را بینشان قرار داد. نه با زور با خواهشی که دیگر خجالت نمی‌کشید.

+نه...
خواهش می‌کنم... دیگه.

چشم‌های تهیونگ لحظه‌ای از لارا جدا شد.
و همین لحظه کافی بود تا لارا حرفی را بزند که حتی خودش هم از گفتنش می‌ترسید:

+من تصمیمم رو گرفتم...
اما تصمیمم به معنای نابود کردن تو نیست.

بعد رو کرد به جونگکوک. صداش آرام‌تر شد؛ آرامشی که از جنس “اعتراف” بود، نه “صلح”.

+تو می‌خوای پدر باشی؟
تو می‌خوای... بچه‌مو از اون تنهاییِ بیصدا نجات بدی؟

جونگکوک دستش را جلو آورد این بار نماند که لرزشش لو برود.
انگشت‌هایش کف دست لارا را لمس کرد و نگه داشت. محکم، اما مراقب. انگار می‌ترسید اگر بیشتر بگیرد… بشکند.

ــ آره.
میخوام...میخوام تا آخر عمر... اسمِ تو و بچه‌مون رو از تهِ کابوسام بکشم بیرون.
دیدگاه ها (۱)

#P𝗔R𝗧 : 108 (پایانی)#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ ...

#P𝗔R𝗧 : ۱٠6#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : 105#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : ۸۰#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط