که رقصیدیم به هرسازی زدی ای روزگار...دل به تو بستیم و آخر

که رقصیدیم به هرسازی زدی ای روزگار...دل به تو بستیم و آخر دل شکستی روزگار...خوب بودم پس چرا کاتب برایم غم نوشت؟کی روا باشد جوابم با بدی ای روزگار...فارغ التحصیل دانشگاه درد وغصه ام...بهر شاگردت عجب سنگ تمامی روزگار! گر برای دیگران مثل بهاران سبز سبز...بهر من پاییزی وفصل خزانی روزگار...میکنم دل خوش به هر چیزی حسودی میکنی!مثل رهزن میزنی چنگ بر خنده ام ای روزگار...کاش میگفتی ز آزارم چه حاصل می‌شود؟وای عجب بی معرفت اهل جفایی روزگار...چون پرنده با چه شوقی لانه برهم میزنم.دست بی رحمت کند خانه خرابم روزگار...چرخ گردون با دلم نا مهربان شد ولی...با همه دردو غمت بازم صبورم روزگار
دیدگاه ها (۱)

گاهی دَست خودَت نیست دوست داشتَن کَسی کِه میدانی نمیشَود ...

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...گفتی: به جز این چیس...

می ترسم از آدم ها ... آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ا...

بخت خود را با تو یکسان میشمارم زور نیست؟ هم تورا دارم کنارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط